تبليغاتX
مارمولک85

مارمولک85

کیف سامسونت من

از لابه لای پای آدمهایی که یکی یکی بالای سرم جمع می شدن، کیفم رو که مرتب توی موج آب بالا و

 پایین می رفت زیر چشمی دنبال می کردم. یک دسته بچه مدرسه ای قدونیم قد راه افتاده بودن

دنبالش و داد و بیداد میکردن، هر لحظه یکیشون می پرید که اونو بگیره کیف میرفت اونور جوب

و جیغ همه هوا می رفت، پایین تر یه بپه دبستانی کچل کیف خودشو انداخت کنار پل، دراز کشید

ودستاشو کرد توی آب که اگه کیف به اونجا رسید نذاره از زیر پل رد بشه، جثه اش اونقدر کوچک

بود که اگه کیف با اون سرعت می خورد به دستش می افتاد توی آب.

این نهر خیابون ولیعصر هم که یه بارون میزنه میشه عینهو رودخونه ی آمازون، یه هو جوون خوش

هیکلی که داشت می رفت اونطرف خیابون از نصف راه برگشت، پرید وسط آب، کیف رو قاپید

وخودشو انداخت کنار خیابون، بچه ها انگار تو جام جهانی گل زدند جیغشون که رفت هوا صدای

ترمز ماشین همه رو ساکت کرد. دادو فریاد راننده بلند شد. جوونه که تا بالای زانوش خیس

شده بود دولا شد و معذرت خواهی کرد. کیفم رو که توی دستش دیدم تازه خیالم راحت شد و

تونستم حرفهای مردمی که دور سرم حلقه زده بودن رو بشنوم.

پسری که بقیه رو هل می داد تا جلو بیاد بالاخره از لابه لای جمعیت سرک کشید و گفت:

اوه اوه اوه پیشونیش رو نگاه کن، عجب بادی کرده!

زن مسنی که بالای سرم واستاده بود گفت: طفلک چقدر رنگش پریده.

خانمی که داشت کارت تلفنش رو توی کیفش می گذاشت گفت: زنگ زدم اورژانس بیاد مبادا ضربه مغزی

شده باشه آخه دماغش داره خون میاد، کاشکی تلفن خونه ش رو بگیرین به پدر و مادرش خبر بدیم.

همینکه اسم خونه رو آورد اشک توی چشام حلقه زد و یاد صبحت های امروز صبح پدرو مادرم افتادم.

اونا به هوای اینکه من خوابم و حرفاشونو نمی شنوم قرار گذاشتن بابا مثل همیشه شب برگرده خونه،

واسه اینکه ما بچه ها نفهمیم کارگاه کفش دوزی بابا تعطیل شده و او بیکاره، همین که یاد حرفای بابام

افتادم که می گفت: کفش و لباسهای خارجی بازار رو قبضه کردن،دیگه فروش نداره بی اختیار رفتم

توی نخ کفش و لباسای مردم که خارجیه یا داخلیه؟! توی این فکر بودم که جوانی که کیف رو از جوب

گرفته بود جمعیت رو شکافت و اومد جلو.

پیرمردی که سرم رو توی بغلش گرفته بود بهش گفت: چیکار کردی جوون؟ نباید به خاطر یک کیف

جونتو به خطر مینداختی، نزدیک بود بری زیر ماشین!

جوون کیف خیس رو در حالیکه ازش آب می چکید بغل من روی زمین گذاشت و گفت: وقتی دیدم

خورد زمین دلم آتیش گرفت، اگر اینکار رو نمی کردم وجدانم نمی ذاشت شبها خوابم ببره.

هرچی زور داشتم جمع کردم و داد زدم: شماها که اینقدر خوبین چرا کفش و لباسهای خارجی

می پوشین، فکر نمی کنین چقدر کارگر بیکار میشن؟! چقدر گارگاه تولیدی تعطیل میشن؟!

اینو که گفتم همهمه ی زیادی بلند شد.

یکی می گفت: موجی شده اون یکی می گفت: این بجای تشکرشه. سومی می گفت: چه ربطی داره؟!

پیرمرد سرش رو گذاشت در گوشم و گفت: ولی کیف خودت هم خارجیه!...

راست می گفت کلی قهر و دعوا کرده بودم تا بابام راضی شده بود برام این کیف سامسونت

رو بخره اونم فقط از لج بهرام بود. هرسال که مدرسه شروع میشه پز دادن های آقا بهرام تمومی نداره

کیف فلان!....... کفش فلان!....... روان نویس فلان......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:5  توسط مارمولک  | 

ببین نمی دونم دوست ح هستی یا فامیل خودمون هستی ولی هر ... که هستی

واسه م مهم نیست تاحالا هم هیچ یک از حرفای مزخرف و چرتتو به ی نگفتم

چون اون داره درس میخونه اصلا هم حرفای آدم احمقی مثل تو براش مهم نیست

چرا جرات نداری اسمتو بگی؟ چرا نمیری با دختر داییم حرفاتو بزنی؟

اینجوری دیگه مجبور نیستی بیای تو وبلاگ من و حرفای چرت و پرت بزنی

مثلا تهدید میکنی که چی بشه؟ میخوای ی رو بترسونی

یا مثل بچه ی آدم اسمتو بگو یا دیگه نیا تو وبلاگ من از این حرفای بی ربط

بزن اگه نمیخوای اینجا اسمتو بگی این آی دی منو ادد کن باهمدیگه حرف بزنیم

ID: sara_jojo20052000

هرکی هم آدرس وبلاگ منو بهت داده بیخود کرده ببین من وقتی عصبانی بشم

هرچی که از دهنم دربیاد میگم اصلا هم برام مهم نیست که طرفم کی باشه

معلومه آدم بیکار، مزخرف، چرتی هستی فقط بدونم کی هستی همین کافیه اون

وقت من حال تورو میگیرم پس حالا اگه جرات داری اسم واقعیتو بگو اگه یه

بار دیگه هم بیای تو وبلاگ از این نظرات بی ربط بدی هرچی از دهنم در بیاد

بهت میگم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:8  توسط مارمولک  | 

و تو نمی دانستی که من به چه دلهره سیب را

از باغچه ی همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب دندان زده را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد

به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان سخت در این پندارم که

چرا باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط مارمولک  | 

من تمنا کردم که تو با من باشی

وتو گفتی هرگز... هرگز...

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط مارمولک  | 

از تو شانه هایی قرتمند می خواهم

تحمل اشکهای عزیزان کار هرکسی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:36  توسط مارمولک  | 

چرتکه بندازی

نیمی از حرفهات چرند وپرند

را می ماند

حالا بماند

که چرا من گوش میدهم

با اشتیاق.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط مارمولک  | 

_ آمدم سرقرار

_ آمدی؟ ندیدمت

یک قرار دیگر و بازهم نیامده

خسته ای اگر بگو

دل کشی که قتل نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط مارمولک  | 

نگاه کن...

تا حالا اون ور پنجره رو نگاه کردی؟ چمن یه دست و سبز باغ رو دیدی؟ بوته ها ی

یاس اطراف دیوار باغ از این جا معلومه. پنجره بسته است، گمان کنم به خاطر همین

بوشون نمی یاد. چرا نگاه نمی کنی؟ نگاه کن از دو طرف پنجره دو رنگ رز مثل درخت

تاک پایین اومده. رز سفید سمت راست، رز قرمز سمت چپ. من همیشه گفتم از اون

دوتا قوی مجسمه ای وسط حوض که از دهانشون آب می یاد، خیلی خوشم می یاد،

چون خیلی طبیعی به نظر می رسند.

پشت سرهم اینها رو می گفت. اصلا براش مهم نبود که حرفاشو نمی فهمم، ولی

اون قدر طبیعی به پنجره نگاه می کرد. انگار واقعا اون ور بهاره. انگار نمی دونه که پشت

اون پنجره چوبی یه عالمه برگ زرد و درخت لخته. انگار سالها تمرین دیدن کرده. انگار

که تا به حال حتی یک لحظه کور نبوده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:49  توسط مارمولک  | 

برف می بارد

برف می بارد

دست هایم روی زمین

خورشید می کشند

باور نکرده اند

از سرما مرده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:46  توسط مارمولک  | 

 

آخرین پله آسمان

 

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

همین.

یک کمی خاک

که دعایش

دیدن آخرین پله آسمان بود

آرزویش همیشه

پرزدن تا کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پرگرفت از زمین دور شد

 

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:45  توسط مارمولک  | 

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:36  توسط مارمولک  | 

دوستت داشت، نه؟

 

دوستت داشت، نه؟حتما تو هم دوستش داشتی. مگه

میشد همدیگه رو دوست نداشته باشید؟ آخه مگه روی

زمین خدا بجز شما دو نفر کس دیگه ای هم بود که دست

تون رو بگیره و با هم قل بخورید روی چمنزارهای بکری

که شما دوتا، اولین بچه هایی بودید که پاتون به اون می رسید.

وقتی فکر می کنم به زمین گرد که عین یه توپ اسباب

بازی، تمامش مال شما دوتا بود، دلم پر از شادی می شه. اما

چی شد؟ چی شد که آخر قصه یه جور دیگه شد؟ یعنی وقتی که

برادرت خواست بکشدت، تو حتی وقت نکردی یادش

بیندازی که چقدر همدیگر را دوست دارید؟

هابیل! نشد که برادرت بگی تمام زمینی که من و تو رو

عین بچه هاش بغل کرد و بزرگ کرد و دوشت داشت، از

وحشت این اتفاق، داره به خودش می لرزه؟ یا اون یکی،

برادرت رو می گم، یادش نیفتاد که اگر یه وقت زمین

می خوردی، می دوید و دستت را می گرفت و تو چشمهات

لبخند می زد.

اون روز چی شد که این بار، خودش زمین خوردنت را

خواست؟ چی شد که زمینت انداخت؟ آن قدر محکم که

هیچ وقت بلند نشدی و زمین که نمی دانست چطور بغضش

را قورت بده، تن بی جون و نفس تو رو محکم در آغوش

گرفت...

شاید چون بزرگ شده بودید، شاید بزرگ شدن،

خنده هاتونو سخت کرده بود و غم هاتونو بزرگ...

شاید...

می گن آدمای خدایی هرروز، بارها و بارها دعا می کنند:

خدای آنی و کمتر از آنی من را به حال خودم رها نکن.

شاید قابیل این دعا را بلد نبود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:6  توسط مارمولک  | 

 

خوب بچه ها اینم از آپ ایندفعه.

می خوام ازتون خداحافظی کنم چرا نگران می شی خداحافظیم موقته

فقط دو ماه نیستم بعد از این دو ماه حتما برمی گردم

تو این دو ماه دلم خیلی براتون تنگ میشه

خب دیگه با اجازه تون برم اگه برگشتم که قدمم رو چش همتون

اگرم برنگشتم حلالم کنید

چقد سخته لحظه ی خداحافظی

نه من نمی تونم خداحافظی کنم ولی چه کنم که مجبورم

پس تا دوماه دیگه بای بای

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:24  توسط مارمولک  | 

 

 بچه ها این داستانو خودم نوشتم دوس دارم نظرتون راجب این داستان بگید

 

 

 

شیک ترین لباسشو پوشیده بود و خوشبو ترین عطرشو زده بود. می خواست سر قرار برود.

به ساعت نگاه کرد.دیگر وقت قرار رسیده بود.به محل قرار رفت مثل همیشه اول ازهمه باهاش سلام و احوالپرسی کرد و بعد هم حرفهای همیشگی رو شروع کرد.هیچکی اونجا نبود فقط اون دو نفر بودند و با هم حرف می زدند.

چند ساعتی با همدیگه بودند اما دیگه باید می رفت، چقد براش سخت بود لحظه ی خداحافظی.

دلش نمی اومد که بره اما مجبور بود و با گریه از او جدا شد.

 

انگار عجله ای برای رفتن به سرقرار را نداشت. به ساعت نگاه کرد چند ساعتی از وقت قرار گذشته بود. با بی حوصلگی از جایش بلند شد و به محل قرار رفت.

این بار مثل اینکه از اون سلام و احوالپرسی همیشگی خبری نبود. خیلی ساده یه سلام بهش کرد و حرفای همیشگی شو رو شروع کرد. حرفاش خیلی زود تموم شد و ازش جدا شد.

 

داشت تلفنی حرف می زد، داشت با یه نفر دعوا می کرد به نظر می رسه دعواشون به خاطر پول بود. گوشی را زمین گذاشت و سیگاری را روشن کرد.به ساعت نگاه کرد، ساعت ها از وقت قرار گذشته بود اما او دیگر فراموش کرده بود که با کسی قرار دارد.

سال ها بود که او دیگر سرقرار نمی رفت، سال ها بود که او را فراموش کرده بود... اما او هنوز او را از یاد نبرده بود و همیشه به یادش بود

 

بله سالها بود که او خدا را گم کرده بود...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط مارمولک  | 

گریه

دلم می خواد گریه کنم. گریه کنم به خاطر همه ی اتفاقایی که دور و ورم می افته و من تو هیچ کدوم از اونا نمی تونم حتی یه بهونه ی کوچولو واسه زنده بودن و زندگی کردن پیدا کنم. دلم گرفته آز آدمایی که همشون تنهان و کسی به داد اون یکی نمی رسه. کشائی که به غصه خو کردن مث خودم.

دلم گرفته از خدایایی که یه کم امید تو دلامون نمی زاره فقط یه جرقه ی کوچولو شاید ما رو به خودمون بیاره.

کاش زندگی اینقدر سخت نبود، کاش نفس کشیدنمون انقد بوی تعفن نمی داد، کاش انقد چش تو چش همدیگه دروغ نمی گفتیم، کاش انقد الکی نمی خندیدیم و کاش اشکامونو پنون نمی کردیم.

از این ای کاشا زیاد هست ولی کاش یه فکری به حال خودمون بکنیم.
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:12  توسط مارمولک  | 

مرد ایرونی تکه!

1:مرد اتو نمی خوره. خودش نه، لباساش. تا می کنه، صاف و تمیز می ذاره زیر بالش، خودشو نه، لباساشو.

 

2:مرد پشت رل کمربند ایمنی نمی بنده.

 

3:مرد پشت موتور عمرا کلاه کاسکت نمی ذاره، چه حرفیه. بچه سوسول.

 

4:مرد سرش بره وقتی می خواد از خیابون رد بشه، از پل عابر رد نمی شه، بچه بازیه مگه؟

 

5:بچه مرد باس پسر بشه، حالا ما گفتیم، باقیش رو عاقلان دانند.

 

6:مرد از حرفش بر نمی گرده، ولو مزخرف گفته باشه. حرف از دهن مرد در میادها.

 

7:مرد ادکلن نمی زنه، تن مرد باس بوی عرق کار رو بده.

 

8:مرده و سبیلیش،مرد بی سبیل یه پارچه کم داره واسه روسرش، همین که گفتم.

 

9:مرد با زن جماعت هم کلوم نمی شه، ضعیفه بگو آقاتون بیاد!

 

10:مرد توی خونه کار نمی کنه، اگه هم بکنه ظرف نمی شوره، اگر هم بشوره با دستکش نمی

 

شوره، تو نمیری این آخری رو نمی شه کوتاه اومد.

 

حالا فهمیدید چرا مرد ایرونی تکه؟!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:11  توسط مارمولک  | 

این هم چند تا جمله ی قشنگ

عاقل مثل مار و معصوم مثل کبوتر باش.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

آرام باش و بدان که من خدا هستم.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

نگران فردا مباش، فردا

به قدر کافی نگرانی های خود را دارد.

لزومی ندارد

 بر مشکلات هر روز بیفزایی.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

هرگز در مقابل بدی، بدی مکن.

در صورت امکان،

چون به خود تو بستگی دارد،

با دیگران در صلح و

آرامش زندگی کن.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

تا تغییر نکنید و مانند یک بچه نشوید،

به ملکوت خداوند داخل نخواهید شد.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

 

 

 

 

 

عشق صبور است، عشق مهربان است.

عشق حسود یا لاف زن،

یا متکبر یا خشن نیست.

بر راه خود اصرار نمی ورزد،

کج خلق و زود رنج نیست،

از اعماق پست و

شیطنت آمیز شاد نمی شود،

بلکه از حقیقت شاد می شود.

همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را

باور می کند، به همه چیز امید وار است،

همه چیز را تحسین می کند.

عشق هرگز پایان نمی پذیرد.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

هر چه می کنید، با عشق بکنید.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

قضاوت نکنید، تا قضاوت نشوید.

محکوم نکنید، تا محکوم نشوید.

ببخشید، تا بخشوده شوید.

بدهید تا به شما بدهند.

با همان پیمانه که می بخشید،

به شما خواهند بخشید.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

در نظر پاک، همه چیز پاک است.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

خدا عشق است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:4  توسط مارمولک  | 

I miss you

 

تغییر؟

من و تغییر؟

نه!

چیزی برای تغییر وجود نداشت

به گمانم

تنها ذره ای

کوچک

به خاک افتاده

مقابل مکعب سیاه

7 دور چرخ و فلک

یک لبیک

به وسعت تمام دنیا

یک بهشت

یک رانده شده از بهشت

یک بهار

همه وجودش تغییر

همه وجودش بازگشت

همه وجودش مهمان

همه وجودش تو!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:2  توسط مارمولک  | 

سال ها رفته است

شب

 بی عشق و آرزو

به نیمه رسیده است

خواب چون احساس از من گریخته است

بر دفتر دلم

اشکی ز چشم غم

بر حنجر قلم

بغضی شکسته است

مرغان نغمه خوان، نجوای عاشقان

شعرم بهانه و

یارم ز پیش من

سال هاست

که رفته است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:1  توسط مارمولک  | 

هجوم یاغیانه زمان

 

هنوز هم قرار است سارا دانه اش را با امین قسمت کند. هنوز هم

سهم عشق امین به شادمانگی. نیم اناری است که شاید پایان دیکته به سارا

داد.هر وقت قرار بر قسمت می شد معلم نا خواسته نقطه را سر خط

می نشاند و می گفت: مدادهایتان را بالا بگیرید هیچ گاه، هنوز هم، هیچ گاه

گذران عقربگان سیاه و سرخ ساعت دیواری خانه به دل ساده و کوچک

من نمی شنیند. هنوز هم، حالاها بیشتر از کودکی هایم دوست دارم که

غروب را به اثبات هوای شهر، آسمان کوچه باور کنم، به صدای موذن

محله ایمان بیاورم که شب است، تاریک است. وگرنه هجوم یاغیانه زمان

دودش روزها را هم به تاریکی شب، پینه می زند. یادش به خیر. کاش

هواشناس شهرمان یادش بیفتد، که اینجا، سقف خانه ها بارانی است،

اتاق ها سرد است و سموم تلخ نفرت سپیده ها را تیره کرده. کاش بداند که

اینجا همیشه این گونه است، بی بهار... خالی از هر سبزینهای. اسفند ها را

دود نکرده یاد بی بهاری این ولایت، خزان را پیش روی نگاه ها سبز می کند

به جای سبزه های سال نو.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:0  توسط مارمولک  | 

دوست داشتن از نوع ایرانی اش

 

 

 

دو راننده همدیگر را شاید هم به قصد کشت می زنند؛ آن یکی

تلاش می کند زنجیر بکشد و دیگری هم...

هر دو فحش می دهند و یکی دو نفر تلاش می کنند آنها را از هم جدا کنند، باقی هم

ایستاده اند و نگاه می کنند و چیز هایی هم می گویند:

_ بزن تو چشمش.

_پلیس اومد، بی خیال.

_کله بزن، کله بزن.

_مشت سوم...

دعوا تمام شده است و همه رفته اند، اما دعواها و برخوردهای این طوری هنوز سر جا

مانده است. همه منتظریم تا این گونه به هم ابراز لطف و محبت کنیم.

دیگر از آن روبوسی ها خبری نیست.

راننده می خواهد عابر را زیر بگیرد و عابر به موتوری فحش می دهد. جوان ها به هم

تنه می زنند.

پسرها حرف پدرها را گوش نمی دهند و پدرها هم توجهی به دخترها ندارند.

دیگر رفاقتی وجود ندارد و اگر هم هست قیمت دارد و باید بدانی چقدر خرج می کند تا خرجش کنی.

انگار ایرانی بودن دارد فراموش می شود هر چند نسل ما فقط چیزهایی شنیده چیزهایی از مرام و

رفاقت و معرفت...

هر چه دیدهایم در فیلم ها بوده است و بس.

اما نسل ما چطور؟

چقدر توانسته ایم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا نسل بعد از ما

هم فقط صحبت از فیلم ها و شنیده هایشان خواهند کرد و یا...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:58  توسط مارمولک  | 

زمین، مادر آدمی است

خداوند به جبرئیل فرمود: به کهکشان برو و مشتی خاک برگیر و بیا، می خواهم آدم را بیافرینم.

جبرئیل رفت و همه ی کهکشان را گشت؛ اما خاکی پیدا نکرد. هیچ کس به او خاک نداد.

نه ناهید که عروس آسمان بود و نه بهرام، جنگاور چرخ، نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری قاضی نه کرسی فلکی. ونه کیوان مرزبان دیر هفتمین. هیچ یک به جبرئیل کمک نکردند.

جبرئیل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت. خدا گفت: به زمین برو که در این کهکشان او از همه بخشنده تر است.

جبرئیل نزد زمین آمد. زمین به او گفت: هر قدر خاک که میخواهی بردار. من این آفریده را دوست خواهم داشت.

آفریده ای که نامش آدم است.

جبرئیل مشت مشت خاک برگرفت و نزد خدا برد. و هر مشتی آدمی شد.

خدا گفت: درود بر زمین که زمین، مادر آدم است.

و این گونه بود که هر آدمی آفریده شد، نزد مادرش، زمین بازگشت. و زمین آبش داد. زمین نانش داد. زمین پناهش داد. زمین همه چیزش داد. و آن هنگام که آدمی روحش را به خدا می داد جز مادرش زمین هیچ کس او را نمی خواست.

زمین مادر است و مادر عاشق، زمین مادر است و مادر مهربان، زمین مادر است و مادر شکیباست.

زمین مادر است و مادر گاه بی قرار نیز می شود. چندان که کودکش را نیز می آزرد.

خدایا! ما را ببخش و بیامرز. و به مادرمان زمین، آرام و قرار بده تا هرگز دیگر کودکش را آن گونه نیازارد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:56  توسط مارمولک  | 

وقتی عاشق باشی...

آدم عاشق وقتی می خواد نفس بکشه، احساس می کنه داره یک بار سنگین روجابه جا می کنه، آخه نفسای

آدم عاشق اصلا معلوم نیست، هر نفسش بسته به اون تویی است که زندگیش رو تصاحب کرده، هر نفسش

بستگی به نگاه اون داره، اگر یه روز این نگاه قطع بشه، اون وقته که نفسای عاشق هم برای همیشه بند میاد...

راستی! همه عاشقا، وقت بارون چشماشون رو می بندن و دعا می کنن، دعا می کنند که اون(تو) برای یک بار هم که شده راست بگه، یک دفعه توی نگاهش صداقت و پاکی موج بزنه،حتی برای چند لحظه اون هم، خریت شیرین عاشقی رو حس کنه. شاید به روز، آرزوی محال برآورده بشه. یه روز تو هم بیا با هم چشمامون رو ببندیم و یک مسافت طولانی رو با چشمای بسته راه بریم، اون وقته که می تونی بفهمی آدم عاشق چه طوری میشه...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:55  توسط مارمولک  | 

خدا بر ما می بارد

گاهی ما کویریم و خدا باران، خدا بر ما می بارد. یکریز و

بی امان. اما کویر خشک است، اما کویر، سخت؛ اما کویر،سفت.

بارش خدا بر آن فرو نمی رود. انبوه می شود و راه می افتد و

سیل به پا می کند. پر هیاهو و پر غوغا.

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است. زیرا عاشق

می شویم و نام این سیل به راه افتاده، عشق است.

گاهی اما ما باغیم و خدا برف. خدا بر ما می بارد. آرام و

بی صدا. خاک باغ، نرم است و پذیرا.

خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند.

بی هیچ غوغایی، بی هیچ هیاهو.

و کم کم در آن پایین در عمق روح، سفره های روشن

آب پهن می شود.

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده

است. هر چند که باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب نیز

عشق است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:54  توسط مارمولک  | 

سلام

 

حالتون خوبه؟

 

یکی از بچه ها ازم پرسیده که بچه ی کجا هستم؟

 

من بچه ی پاوه (کرمانشاه) هستم پاوه تو غرب ایرانه

 

در واقع من کرد هستم(از اون غیرتیاش)

 

خوب دیگه مزاحم نمیشم

 

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:16  توسط مارمولک  | 

مزرعه ساکت و مرده زیر بارونای پاییز

 

یه مترسک گریه می کرد دلش از تنهایی لبریز

 

یاد اون روزی می افتاد که کلاغ بد قصه

 

اومد و نشست رو شونه ش گفت دیگه تنهایی بسه

 

نذار از عشقت بمیرم بزار دستاتو تو دستم

 

به همین گندما قسم تا همیشه با تو هستم

 

اما گندم که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت

 

دیگه گندمی نمونده اونو با غماش جا گذاشت

 

من مترسک شکسته تو همون کلاغ زشتی

 

قصه ی زخمی شدن رو تو روی تنم نوشتی

 

چشمامو از کاسه در آر پیرهنم رو پاره تر کن

 

با مترسکی که مرده هرجوری که خواستی سرکن

 

روح من دیگه اسیر نیست من دیگه خدای دشتم

 

خسته از نامردمی ها از تو و عشقت گذشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:23  توسط مارمولک  | 

داستان شنل قرمزي

 

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:31  توسط مارمولک  |