تبليغاتX
مارمولک85

مارمولک85

بچه ها سلام حالتون خوبه؟

این هم از آپ این دفعه

فقط نظر فراموش نشه.هر کی نظر بده گله

فعلا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:7  توسط مارمولک  | 

یاد یه خاطره افتادم دلم می خواد واسه شما هم بگم.اگه حسشو داری اول بخونش بعد یه نظر خوشکل بده که خستگی از تن من در بره.

خوب خاطره مال چند سال پیشه.یه معلم جغرافی داشتیم که یه آدم لاغر و قد کوتاه بود و صداشم اصلا در نمی اومد

یه روزی اومد تو کلاس و شروع کرد به درس دادن وسطای درس بود که آستین مانتوش یه ذره رفت بالا(بدبخت اگه می دونست می خواد چه بلایی سرش بیاد اون روز دور آستیناشو با یه طنابی می بست که تکون نخورن)

خلاصه آستین این بیچاره رفت بالا و ما هم النگو هاشو که تازه خریده بودش دیدیم.یکی از بچه ها از سرجاش بلند شد و گفت اجازه خانم (این بیچاره فکر می کرد که این دوست ما می خواد ازش سوال بپرسه)با خوشحالی گفت جانم عزیزم دوستم گفت خانم النگو هاتون مبارکه یهو کلاس رفت رو هوا همه با هم دست می زدیم و میگفتیم مبارکه مبارکه ... این معلم بیچاره هم هی داد می زد ولی مگه کسی صداشو می شنید؟ وقتی فهمید که کسی صداشو نمی شنوه یه خط کش رو که رو میزش بود برداشت و با اون روی میز می کوبید که یه دفعه خط کشه شکست(این دیگه بدتر شد)همه با هم میگفتیم وای وای خط کش مدرسه رو شکست وای وای..... وقتی این معلم بیچاره ی ما فهمید که کاری از دستش ساخته نیس نشست رو صندلی و شروع کرد به گریه کردن کم کم دیگه آرام شدیم حالا دیگه هر کدوم از بچه ها یه چیزی بهش می گفتن.یکی می گفت فدای سرتون خانم... یکی می گفت عیبی نداره خانم یه خط کش که گریه نداره یکی می گفت عیبی نداره من خودم یکی می خرم واسه مدرسه فقط شما به مدیر چیزی نگید خلاصه هر کدوم یه چیزی می گفتیم و معلم بیچاره هم داشت به حال خودش که گیر چه دانش آموزایی افتاده گریه می کرد معلمه یه کم دیگه گریه کرد و بعد رفت مدیر مدرسه رو آورد تو کلاس و جلوی همه مون قسم خورد که دیگه تو این مدرسه نمی مونه از اون روز به بعد دیگه اون معلم بیچاره پاشو تو اون مدرسه نذاشت

ای یادش بخیر چه روزایی بود.

فعلا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:4  توسط مارمولک  | 

چند سال پیش یه مستخدم داشتیم خیلی باحال بود

ما همه می رفتیم توی بحر درس و به درس گوش می دادیم

که یه دفعه در کلاس وا می شد و مستخدممون با یه جارو

می اومد تو کلاس و میگفت پا شید برید بیرون می خوام

کلاس رو تمیز کنم ما هم تو اون مواقع همه حرف گوش کن

می شدیم و خیلی زود حرف مستخدم رو گوش می کردیم

این وسط معلممون نقش برگ چغندر رو داشت

اگه همه ی مدرسه ها یه مستخدم مث اون مستخدم ما

داشتن خیلی خوب می شد. میدونم الان شما هم آرزو دارید

تو مدرسه تون یه مستخدم مث مستخدم ما داشتین آخه

نیست ماشاالله همه مون طالب کسب علم و دانش

هستیم. اگه ما هم اندازه ی این مستخدممون وظیفه شناس

بودیم حتما تا حالا به یه جاهایی رسیده بودیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:3  توسط مارمولک  | 

عاشق رنگ قرمز

 

او عاشق رنگ قرمز بود. اما پدر و مادرش عاشق قهوه ای بودند،انها

 

خودشان هم قهوه ای بودند و می خواستند او هم قهوه ای باشد،اما او

 

می خواست قرمز باشد. آنها می گفتند:«آخر کی دیده که یک دیوار قرمز

 

باشد؟ باید قهوه ای باشی!» ولی پدر و مادرش پیر شده بودند. آنها

 

می گفتند:«بقیه دیوارها برایت حرف در می آورند. آدم ها هم از دیوار

 

قرمز خوششان نمی آید.» او جوان بود و عاشق رنگ قرمز. پس قرمز

 

ماند. آدم ها خوششان نیامد و با یک دستگاه خرابش کردند. چون هیچ

 

دیواری قرمز نیست. اما او تا آخرین لحظه هم عاشق رنگ قرمز بود و

 

بعدها همه دیوارهای جوان از او به عنوان یک دیوار شجاع یاد می کردند.

 

دیواری که تا آخرین لحظه عمرش عاشق رنگ قرمز بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:2  توسط مارمولک  | 

کوچه

« میای قایم موشک؟» سر تکان می ده.

« میای الاکلنگ؟» سر تکان می ده.

« پس بیا توپ بازی...» سر تکان می ده.

« بریم تو کوچه بازی؟» زل می زنه توی چشمم.چشماش یه جورایی

عصبانی است. هیچی جواب نمی ده. « حالا چرا نارحتی؟» بالاخره

حرف می زنه:...«به تو چه؟!» بعد هم اشکاش می آد پایین... «چی

شده؟ نکنه مامانت اجازه نمی ده؟» سر تکان می ده.« خب زودتر

می گفتی،می خوای برم به مامانت بگم؟» سرش را از روی دستاش بر

می داره. چشماش برق می زنه. میدوم تو اتاق.«خاله خاله می شه...؟»

دوست دارم بپرم و خاله رو ببوسم « بپر مینو... بدو... توپ را هم بیار!»

می پرم داخل خونه تا توپ رو از گوشه تخت احمد بردارم. بابا می آد

توی اتاق. عصبانی است. مچ دستم رو می گیره: «تو بزرگ شدی،

نمی شه بری توی کوچه...».

بغضم می گیره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:1  توسط مارمولک  | 

خودکشی

 

« یک طناب که از سقف آویزان بکنم و یک صندلی که روی آن بایستم،

فقط کافی است که زیر پاهایم خالی شود، دیگر همه چیز تمام می شود.

اما نه! راه بهتری هم هست. یک هفت تیر و یک گلوله، کار را خیلی

سریعتر تمام می کند!

اصلا چرا این همه خرج بکنم؟! راه کم خرجتری هم هست،می توانم

از پنجره به پایین بپرم! ولی اگر نمیرم و فقط دست و پایم بشکند،

اوضاع بدتر می شود.»

این آخرین فکرهایی بود که از مغزش عبور کرد. چون درست موقعی

که از در خارج می شد، گلدان همسایه روی سرش افتاد و جابه جا مرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:1  توسط مارمولک  | 

سکوت *

 

« اون وقت ها چقدر منو دوست داشتی احمد یادته؟ من که یادم

نمی ره هیچ وقت...

اون وقت ها که قشنگ بودم چقدر منو می بوسیدی... اینقدر کتکم

نزن احمد... مگه تقصیر منه که پیر شدم؟ مگه گناه منه که موهام دیگه

نرم نیست، سیاه نیست، بلند نیست؟

به خدا من الان تورو بیشتر از جوانی هات دوس دارم... اما تو...»

بغض پیرزن ترکید. دیگر نتوانست ادامه بدهد. لنگ لنگان به طرف

پیرمرد رفت و کنارش روی تخت نشست. دست های چروکیده اش

را گرفت و گفت:« منو مثل قدیما دوس داشته باش.»

پیرمرد سرش حتی بلند نکرد. همانجور با اخم پرسید « چی

می گی؟». پیرزن چشمش به گوش خالی از سمعک پیرمرد افتاد. بلند

شد. آهی کشید و گفت: «هیچی...»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:0  توسط مارمولک  | 

پایان

 

اولی بیدار شد. دیر بود، دیرتر از همیشه. به زنش نگاه کرد، همیشه

از زنش متنفر بود.

دومی گوشی را برداشت:« بله،... می رم بانک،... تا ظهر»

سومی شیر را بست،«فقط مونده غذا»، باید می رفت خرید.

رئیس به اولی گفت به بانک برود( حالش از رئیس بهم می خورد)،

خوشحال شد چون حالش از اداره بهم می خورد.

سومی با قبض تلفن وارد شد، دومی نشسته بود و اولی در صف

منتظر بود.

-« دست ها بالا!»

چهارمی دستپاچه بود اما انگار نمی ترسید...

سه دقیقه بعد:

عصبی بود ( چرا، انگار می ترسید)، صدای آژیر! هول شد، یکی به او

حمله کرد( کار درستی نبود.)

گلوله های سوم و پنجم و ششم به دومی و اولی و سومی خوردند.

سومی حامله بود، چهار نفر مرده بودند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:59  توسط مارمولک  | 

نسل چهارمی

 

صبح با اشتیاق فراوان لباس هایم را پوشیدم و کلاه قرمز قشنگم را

برای اولین بار روی سرم گذاشتم، همراه مادر از خانه بیرون آمدیم.

تاکسی!

و تاکسی با شنیدن صدای مادر ایستاد. سوار شدیم. روی صندلی

عقب یک مسافر نشسته بود. من و مادر هم نشستیم و مادر کرایه مرا

هم به عنوان یک مسافر حساب کرد.

با غرور خاصی نشسته بودم و به خاطر این لطف مادر در پوست

خودم نمی گنجیدم. تا رسیدن به مقصد راننده چند بار برای سوار کردن

مسافر در صندلی جلو ایستاد اما هر بار همه درب عقب را باز می کردند.

در تمام مدت فکر می کردم که دیگران من را نمی بینند.

وقتی پیاده شدیم. عکس خودم را در شیشه یکی از مغازه ها دیدم و

فهمیدم که مشکل کجاست؛ من یک بچه هستم.

«یک نسل چهارمی»!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:35  توسط مارمولک  | 

گروگانگیری

 

«گوشی رو بردار! شماره دفتر پدرت رو بگیر! بگو که دزدیده شدی

سالی، و سارقان در قبال دریافت پنجاه میلیون تومان پول نقد، ظرف 24

ساعت تورو آزاد می کنند.

صبر کن

این رو هم بگو که هر 10 ساعت که از ساعت 12 ظهر فردا که پولها رو

می خوایم تحویل بگیریم بگذره، یکی از گوش ها یا انگشت هاتو براش

می فرستیم، محل قرار رو قبل از زمان تحویل اعلام می کنیم. می بینی

که لوله این 45 میلیمتری درست روی شقیقته و اگر یک کلمه حرف

ناجور بزنی اونوقت کارت ساختس، یعنی دختر به این مقبولی پنجاه

میلیون ارزش نداره؟»

- ارزش نداره؟ نه! لعنتی کات! کات!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:33  توسط مارمولک  | 

دیدار

اولین بار اونو توی نمایشگاه دیده بود و عاشقش شده بود.

به خاطر همین هر روز به نمایشگاه می رفت تا اونو ببینه. او ته سالن

نشسته بود و دست روی دست گذاشته بود و می خندید.

مرد زیاد اونو نگاه نمی کرد. می گفت: مردم شاید فکرهای بد بکنن.

یه روز دل به دریا زد و یه دسته گل خرید، رفت تا به زن رسید. سرش

را پایین انداخت و گفت: « من از شما خوشم اومده، مخصوصا از

لبخندتون. می خوام از شما خواستگاری کنم.»

مرد سرش را بالا گرفت، زن هنوز به مرد می خندید. مردم هم به مرد

می خندیدند.

مرد کمی دقت کرد. تابلویی را بالای سر زن دید: مونالیزا اثر لئوناردو

داوینچی.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:31  توسط مارمولک  | 

نجات

 

مادر لبخند زد؛ و این بهترین لحظه عمر بچه ها بود. پدر ماشین را

کنار جاده نگه داشت و گفت:« بیاید پایین هوایی بخورید!» سعید و

سارا فریاد کشیدند:« ما تو ماشین می مانیم.» نسیم خنکی می وزید. مادر

در حالی که قدم می زد، گفت:« بچه ها خیلی خوشحالند. خیلی وقت

بود مسافرت نیامده بودیم.» پدر چشمانش را بست و نفس عمیقی

کشید. بچه ها تو ماشین بالا و پایین می پریدند و شعر می خواندند...

شعر شادترین خانواده دنیا... ناگهان اتومبیل به حرکت در آمد.

بچه ها ساکت شدند و به دره ای که پیش رویشان بود چشم دوختند.

پدر فریاد کشید و مادر دوید.

دوید و به آینده روشن کودکانش اندیشید. اندیشید و خود را پرت

کرد جلوی چرخ های ماشین تا بایستد. ماشین ایستاد و بچه ها لبخند

زدند. مادر... مُرد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:15  توسط مارمولک  | 

شاید همین امروز

 

دختر زنبیل پیرزن را برداشت و به راه افتاد. پیرزن نگاه مهربلنش را

به او دوخت و گفت: « الهی خوشبخت بشی مادر!»

دختر لبخند زد.

کودکی با وحشت به ماشین هایی که از روبه رویش می گذشتند نگاه

می کرد. دختر دست او را گرفت و از خیابان ردش کرد. پسرک گفت،

«خیلی ممنون خانم!»

دختر لبخند زد.

در پیاده رو پیرمردی لب یک جوب بدون پل ایستاده بود. دختر

دستش را دراز کرد و بازوی او را گرفت.

پیرمرد گفت:« خیر از جونیت ببینی دخترم.»

دختر لبخند زد.

وقتی کیسه های پر از میوه پدر را از پله ها بالا آورد، مادرش گفت:

« عاقبت به خیر بشی ان شاءالله.»

دختر لبخند زد.

صدای دکتر در گوشش زنگ می زد که می گفت: « زمان دقیقش رو

نمی دونم. اما خیلی زود.»

دختر لبخند زد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:14  توسط مارمولک  | 

شوکران

 

روی تخت دراز کشید. لیوانی را که یک بسته والیوم در آن حل کرده

بود، برداشت و در حالی که آن را به دهانش نزدیک می کرد، تمام

خاطراتش را از ذهن گذراند. صدای زن توی ذهنش پیچید که روز

پیش در جواب تهدید او به خودکشی گفته بود:

- به درک! عوضش زودتر از دستت خلاص می شم!

چشمانش را بست و بغضش را که مثل یک گلوله سرب، سنگین و

گس بود، فرو خورد.

دو قطره اشک از بین ریش چند روزه اش به سمت پایین راه باز کرد.

آخرین تصویر، چهره زن بود با موهای مشکی بلند و موج دار ریخته

بر شانه ها، که سر کج کرده بود و با لبخندی نمکین به او می نگریست.

چند ثانیه ای خیره ماند. بعد با عجله برخاست و کنار یادداشت زن

نوشت :

- کور خوندی! هنوز دوستت دارم.

و محلول را آرام در دستشویی خالی کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:13  توسط مارمولک  | 

 

 

در بانک پشت باجه ی پرداخت

نشستم و گریه کردم

در حساب زندگی چیزی نبود

چک چشمهای تو برگشت خورده بود.

 

MATARSAK_TANHA     MATARSAK_ TANHA   MATARSAK_TANHA

 

« دیروز»

تلفن در دستهای خیس عرق کرده ام

پاهایم می لرزد

موبایل تو در جیب روی ویبره

زیر دستهایت می لرزد

«امروز»

مژه هایم خیس است

مانده ام

BUZZ;BUZZ

میان آدمکهای خاموشت

« فردا»

مشترک مورد نظر

در شبکه

موجود نمی باشد

نویسنده:مترسک تنها.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 8:21  توسط مارمولک  | 

 

 

در بانک پشت باجه ی پرداخت

نشستم و گریه کردم

در حساب زندگی چیزی نبود

چک چشمهای تو برگشت خورده بود.

 

MATARSAK_TANHA     MATARSAK_ TANHA   MATARSAK_TANHA

 

« دیروز»

تلفن در دستهای خیس عرق کرده ام

پاهایم می لرزد

موبایل تو در جیب روی ویبره

زیر دستهایت می لرزد

«امروز»

مژه هایم خیس است

مانده ام

BUZZ;BUZZ

میان آدمکهای خاموشت

« فردا»

مشترک مورد نظر

در شبکه

موجود نمی باشد

نویسنده:مترسک تنها.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 8:21  توسط مارمولک  | 

چقدر دوستش داره

 

اندازه ی تمام دنیا اونو دوست داره

 

اندازه ی همه ی ستاره های اسمان اونو دوست داره

 

اما افسوس که اون نمی دونه

 

کاش می دونست که یه نفر براش میمره

 

کاش می دونست که رویای شب و روزش اونه

 

کاش می دونست که نفسش به نفش اون بسته است

 

کاش می دونست که یه لحظه زندگی بدون اون براش مرگه

 

کاش می دونست که چقدر دوستش داره.

 

MARMOLAK     MARMOLAK     MARMOLAK     MARMOLAK     MARMOLAK     MARMOLAK

 

 

 

تنها

 

کاش می دانست چرا تنهایش گذاشت؟

 

بهش گفت هرگز تنهایت نمی ذارم!

 

اما مدتی نگذشت که تنهایش گذاشت

 

یعنی حرفشو فراموش کرده بود؟

 

الان دیگه اون تنهاس

 

خیلی تنها

 

چرا تنهاش گذاشت؟

 

کاش این سوال رو جواب می داد و بعد تنهایش می ذاشت

 

واقعا چرا تنهایش گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 8:8  توسط مارمولک  | 

نازنین در زیبا ترین واژه تو را می بینم و در پس هر نگاه عاشقانه ات

 

امید به زندگی را می یابم

 

چگونه می توانم وصفت کنم در حالیکه وصفت در محدوده لغات نمی گنجد

 

پس در یک جمله می گویم

 

تا تو هستی هستم،بی تو اما هیچم.

 

I LOVE YOU      I LOVE YOU      I LOVE YOU      I LOVE YOU     I LOVE YOU      I LOVE YOU     I LOVE YOU

 

نازنینم تا حالا دقت کردی،هر کس عاشق می شه همش یا از زندگی بد و بیرا

 

می گه یا اینکه همش می ستایتش.یکی میگه زندگی خون دل خوردنه یکی میگه

 

افسانه افسانه هاست یکی دیگه میگه دروغه یکی میگه جهنمه یکی میگه...

 

ولی من میگم زندگی با تو برام بهشتیه که خدا از همین حالا به من هدیه داده

 

ولی بی تو جهنمی است که خدا از همین حالا بهم وعده شو داده.

 

نویسنده:سمیرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 7:59  توسط مارمولک  | 

بازم دلش هواشو کرده بود.چقدر دلش می خواست.بازم هر روز رفت جلوی در وایساد.تو دلش از خدا خواست که

 

همین الان بیاد که اونو ببینه.وای خدا چه مهربونه چقدر زود دحرفشو قبول کرده.سرشو بلند کرد و اونو نگاه کرد

 

چه قیافه ی مردانه ایی داشت.چقدر سربه زیر بود.از جلوش رد شد قلبش داشت از خوشحالی بیرون می اومد.دیگه

 

 از کوچه بیرون رفت و اونم فقط نگاش می کرد.چقدر احساس خوشبختی می کرد. با خودش میگفت یعنی

 

 خوشبخت تر از من هم تو این دنیا هست یا نه؟!چه سوالی

.

رفت خونه دو رکعت نماز خوند که از خدای خودش تشکر کنه.

 

هر روز می رفت توی کوچه و از خدا میخواست که اون بیاد که دوباره ببیندش.با خودش می گفت که چقدر منو

 

دوست داره که هر روز واسه دیدنم میاد اینجا!احساس غرور می کرد.

 

مامانش اومد خونه بهش گفت:که دختر همسایشون خودکشی کرده یه کم نارحت شد اما بازم دلش هوای اونو کرده

 

بود.بازم رفت توی کوچه بازم از خدا خواست که اون بیاد رد بشه که بازم ببیندش.اما مثل اینکه ایندفعه خدا حرفشو

 

نشینده بود یا شایدم اون کسی که هر روز خدا دعاشو قبول کرده دیگه تو این دنیا نیست!

 

چند روزی بود که ازش خبری نداشت.دیگه حوصله ی این بی خبری نداشت.با خودش گفت که امروز من میرم

 

پیش اون.از خونه رفت بیرون. رسید به کوچه شون . چقدر کوچه شون شلوغ بود.چرا جلوی در خونشون پر بود

 

از پارچه های سیاه.کم کم داشت می ترسید. دلش شور می زد.پاهاش داشت می لرزید.هر طوری بود خودشو

 

رسوند جلوی خونه شون.یکی از پارچه ها رو نگاه کرد.باورش نمی شد. با صدای بلند می خندید و می گفت که اینا

 

همه ش دروغه. اون نمرده!

 

...و سالهاست که تنهاس.سالهاس که هر روز می ره تو کوچه و انتظار اومدنشو می کشه

 

اماعشقش دیگه نمیاد. عشقش رفته پیش اون کسی که هر روز به خاطرش از اون کوچه می گذشته

 

پیش کسی که خدا هرروز دعاشو قبول می کرده.

 

اون دوتا به همدیگه رسیده بودن.

 

اما اون تنها ترین آدم دنیا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 22:49  توسط مارمولک  | 

بچه ها سلام

از این به بعد قراره که یکی از دوستای عزیزم مطلب بذاره توی وبلاگ.

اسم این دوستم مترسک تنهاس.با نظراتون مترسک رو از تنهایی در بیارین.

مترسک تنها منتظر نظرات شماست.

بیوگرافی مترسک بمونه واسه دفعه ی دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:23  توسط مارمولک  | 

پاییز

 

پاییز از راه رسید،خیلی زود باورش کردیم

 

از راه رسید با همه ی رنگ پریدگیش،همه ی تنهایی و دلتنگیش

 

با همه ی بغضایی که تو دل آسمونشه

 

نمی دونم چرا تا حرف از پاییز می یاد،یه غروب غمگین،یه آدم تنها و یه شکست

 

بزرگ تو خاطرمون زنده میشه

 

با این حال بیشتر آدما خیلی زود با پاییز مانوس میشن،مثل خود من...

 

من باور دارم که تو یه شب بلند پاییزی می شه دل خوش کرد به فردایی تازه...

 

به اول صبح فردایی که می شه توش لذت لبخند یه آشنای عزیزو کشف کرد.

 

نویسنده:مترسک تنها

ID:Matarsake_tanha_1368

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:21  توسط مارمولک  | 

پاییز

 

پاییز از راه رسید،خیلی زود باورش کردیم

 

از راه رسید با همه ی رنگ پریدگیش،همه ی تنهایی و دلتنگیش

 

با همه ی بغضایی که تو دل آسمونشه

 

نمی دونم چرا تا حرف از پاییز می یاد،یه غروب غمگین،یه آدم تنها و یه شکست

 

بزرگ تو خاطرمون زنده میشه

 

با این حال بیشتر آدما خیلی زود با پاییز مانوس میشن،مثل خود من...

 

من باور دارم که تو یه شب بلند پاییزی می شه دل خوش کرد به فردایی تازه...

 

به اول صبح فردایی که می شه توش لذت لبخند یه آشنای عزیزو کشف کرد.

 

نویسنده:مترسک تنها

ID:Matarsake_tanha_1368

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:51  توسط مارمولک  | 

شب که از راه می رسد دست در جیب جادویی اش می کند و

 

                                      ماه را پرتاب می کند

                      وسط آسمان

                                 

                                    ماه بر پیشانی آسمان می درخشد

 

شب که از راه می رسد من دست در جیب جادویی ام می کنم و    

 

                                    خیالت را پر تاب می کنم                 

 

                      وسط اتاقم

 

همه چیز رنگ تو را می گیرد

 

                                                              من و شب...

 

تو و ماه...

 

نویسنده: مترسک تنها
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:39  توسط مارمولک  | 

برید توی این وبلاگ خیلی باحاله

 

کی زن میخواد کی شوهر میخواد؟(http://sara-98.blogfa.com/)

 

شما تو این وبلاگ میتونید دختر یا پسر مورد علاقه ی خودتونو پیدا کنید.

 

حتما برید ببینید.اگه نرید ضرر کردید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:24  توسط مارمولک  | 

 

 

مفهوم زندگی.

 

زندگی شادمانی است،با آن نغمه سر دهید.

 

زندگی زیباست،تحسینش کنید.

 

زندگی موهبت است،بپذیریدش.

 

زندگی اندوه است،با آن روبرو شوید.

 

زندگی تعهد است،به آن وفا کنید.

 

زندگی مصیبت است،بر آن غلبه کنید.

 

زندگی گرفتاری است،تحملش کنید.

 

زندگی راز است،کشفش کنید.

 

زندگی سفر است،به پایانش برسانید.

 

زندگی مسئله است،حلش کنید.

 

زندگی هدف است،به دستش آورید.

 

زندگی نبرد است،جرات مقابله با آن را داشته باشید.

 

زندگی تکاپو است،به آن تن در دهید.

 

و همچنان زندگی جاریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:18  توسط مارمولک  | 

 

کی،کجا مسکن دارد؟

 

هنگامی که عقل به نزد لقمان حکیم آمد،پرسید:

کیستید و کجا مسکن دارید؟

عقل جواب داد:عقل هستم و در سر انسان جای می گزینم.

سپس شرم نزد لقمان آمد و او پرسید:

کیستید و کجا مسکن دارید؟

شرم جواب داد:شرم هستم و در چشم انسان جای دارم.

همین طور محبت نزد او آمد،لقمان هم از او پرسید:

کیستی و کجا مکان داری؟

جواب داد:محبت هستم و در دل آدمی مسکن دارم.

بعد از آن تقدیر آمد،کیستی و کجا مکان داری؟

تقدیر هستم و در سر انسان جای دارم.

لقمان پرسید:ولی آنجا مکان عقل می باشد.

تقدیر جواب داد:وقتی تقدیر می آید عقل آهنگ رفتن می نماید.

سپس عشق نزد او آمد.

لقمان پرسید:کیستی و کجا مسکن داری؟

جواب داد:عشق هستم و در چشم انسان مکان دارم.

لقمان گفت:ولی آنجا جای شرم است.

جواب داد:وقتی عشق می آید،شرم می رود.

در آخر طمع آمد،کیستی و کجا مسکن داری؟

جواب داد:من طمع هستم و در دل انسان جای می گزینم.

لقمان پرسید:ولی آنجا که محبت جای دارد.

طمع جواب داد:وقتی من می آیم،جایی برای محبت نمی ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:16  توسط مارمولک  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:15  توسط مارمولک  | 

 

کی،کجا مسکن دارد؟

 

هنگامی که عقل به نزد لقمان حکیم آمد،پرسید:

کیستید و کجا مسکن دارید؟

عقل جواب داد:عقل هستم و در سر انسان جای می گزینم.

سپس شرم نزد لقمان آمد و او پرسید:

کیستید و کجا مسکن دارید؟

شرم جواب داد:شرم هستم و در چشم انسان جای دارم.

همین طور محبت نزد او آمد،لقمان هم از او پرسید:

کیستی و کجا مکان داری؟

جواب داد:محبت هستم و در دل آدمی مسکن دارم.

بعد از آن تقدیر آمد،کیستی و کجا مکان داری؟

تقدیر هستم و در سر انسان جای دارم.

لقمان پرسید:ولی آنجا مکان عقل می باشد.

تقدیر جواب داد:وقتی تقدیر می آید عقل آهنگ رفتن می نماید.

سپس عشق نزد او آمد.

لقمان پرسید:کیستی و کجا مسکن داری؟

جواب داد:عشق هستم و در چشم انسان مکان دارم.

لقمان گفت:ولی آنجا جای شرم است.

جواب داد:وقتی عشق می آید،شرم می رود.

در آخر طمع آمد،کیستی و کجا مسکن داری؟

جواب داد:من طمع هستم و در دل انسان جای می گزینم.

لقمان پرسید:ولی آنجا که محبت جای دارد.

طمع جواب داد:وقتی من می آیم،جایی برای محبت نمی ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:7  توسط مارمولک  | 

 

سلام

هفته ی پیش مجبور شدم برم سنندج آخه خواهرم اسباب کشی میکرد

باید میرفتم کمکش جاتون خالی اینقد فرش شستم خیلی دلم براتون تنگ

شده بود .یه خاطره هم  براتون تعریف کنم بد نیست. قرار بود با خواهرم

برم آرایشگاه که موهامو کوتاه کنم .یکی از دوستای خواهرم یه آرایشگاه

بهمون معرفی کرد و ما هم به همون آدرسی که خانمه گفته بود رفتیم

رسیدیم به اون آدرسه که یه تابلو بین دوتا کوچه گذاشته بودن و روی

اون اسم آرایشگاه رو نوشته بودن و یه فلش کشیده بودن به طرف یکی

از کوچه ها.با خواهرم داشتیم میرفتیم تو کوچه که یهو یه بادی اومد و

تابلو رو چرخوند به طرف اون یکی کوچه به خواهرم گفتم که بهتره بریم

تو اون یکی کوچه شاید آرایشگاه اون یکی کوچه باشه خواهرمم قبول کرد

و با هم دیگه داشتیم میرفتیم توی اون یکی کوچه که دوباره باد اومد و تابلو

رو بازم چرخوند. چند باری این بلا سرمون اومد.مونده بودیم که چکار کنیم

بالاخره تصمیم گرفتیم که من از یکی از کوچه ها برم و خواهرم از کوچه ی

دیگه بره. آرایشگاهه تو اون کوچه ایی بود که خواهرم رفته بود منم رفتم

پیشش.حالا آخرشو داشته باشین بعد اون همه گشتن، آرایشگاه تعطیل بود

. به این میگن ضدحال.

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:45  توسط مارمولک  | 

 

تنها در خانه.

بچه ها از فردا توی خونه تنها میشم. دیگه فقط من و مادرم تو خونه میمونیم.

خواهرام برمیگردن دانشگاه.یکیشون که ازدواج کرده و خونش تو سنندجه

یکی دیگه که تو دانشگاه سنندج درس میخونه و اون یکی که چند وقت پیش

دانشگاه شهیدبهشتی تهران قبول شد و فردا میره تهران. دیگه از این به بعد

باید شبای بلند پاییز من و مادرم بدون خواهرام بگذرونیم. خدا کنه یه جوری

با این تنهایی کنار بیام.حال مامانم از من بدتره همه ی دختراش ا زش دورن

و فقط من پیشش موندم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:40  توسط مارمولک  | 

 

بازم مدرسه شروع شد

بازم درس خوندن شروع شد،بازم شب امتحانا نخوابیدن شروع شد، بازم ساعت

6 بیدار شدن شروع شد.آخه کی حالشو داره دو روز دیگه بره مدرسه از همین حالا

که اسم مدرسه میاد من خوابم میاد خدا به دادم برسم چند روز دیگه چکار کنم!

دوست دارید از کلاس اولم براتون تعریف کنم؟

روز اول(کلاس اول) مدرسه بود که من و دوستم با خواهرامون رفتیم مدرسه. تو راه مدرسه من

و دوستم همه ش از خواهرامون میپرسیدیم که اگه معلمه بهمون گفت اسمتون چیه ما

چی جوابشون بدیم خیلی خنده داره که آدم اسم خودشو یادش بره. اون روز تا رسیدیم

مدرسه صد بار من و دوستم از خواهرامون این سوال پرسیدیم. وقتی به مدرسه رسیدیم

و رفتیم تو کلاس و قبل از اینکه معلممون بیاد تو کلاس چند بار دیگه رفتیم پیش

خواهرامون و دوباره اون سوال رو ازشون پرسیدیم. خلاصه معلمه اومد کلاس و

گفت که از همین ردیف اول خودتون رو معرفی کنید.نوبت من و دوستم رسید که از

معلممون اجازه گرفتیم و گفتیم که یه لحظه میریم بیرون و زود برمیگردیم و اونم اجازه

داد از کلاس رفتیم بیرون و رفتیم پیش خواهرامون و بازم اون سوال رو ازشون پرسیدیم

و تا اومدیم تو کلاس همون جلوی در بدون اینکه معلممون چیزی بگه زود خودمون رو

معرفی کردیم و سر جامون نشستیم.اون روز من خیلی ترسیده بودم و از فردای اون روز

تا یه ماه من نرفتم مدرسه بالاخره بعد از یه ماه هرجوری بود راضیم کردن که برگردم

مدرسه منم با هزار ناز و افاده قبول کردم که برگردم ولی اولش چندتا شرط گذاشتم .

شرط اولم این بود که فقط تا سه شنبه ها برم مدرسه و شرط دوم این بود که هرچی

که من گفتم معلمم قبول کنه با این دو شرطم موافقت شد. بعضی وقتا دو هفته به

مدرسه نمی رفتم میدونید چرا؟ آخه بعضی از روزا مدرسه ها تعطیل رسمی بود و

بعضی روزای دیگه من مریض بودم حالا میدونی کجای این قضیه جالب بود

اینجاش که آخر سر من میشدم شاگرد اول کلاسمون.یادش بخیر روزای خوبی بود.

اگر از این خاطره خوشتون اومده بگید که بازم از این خاطره ها براتون بگم اگرم

خوشتون نیومده من بازم خاطره براتون میگم.

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:27  توسط مارمولک  | 

 

قندان نقره اي

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او

يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم

 اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي

بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او

 به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر

 او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم

 که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من

 و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت

 از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان

 را برداشته باشد ؟ "


" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن

 نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که

قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "


با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : 

 

 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که

تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب

 خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.


با عشق ، مامان

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:39  توسط مارمولک  | 

 

ماه مبارک رمضان

 

بچه ها تا چند روز دیگه ماه مبارک رمضان شروع میشه.خیلی احساس عجیبی دارم.

 

میخوام از ایام ماه مارک رمضان تو پاوه براتون بگم.هر سال که ماه مبارک رمضان شروع میشه

 

شهرما یه حا ل و هوای دیگه داره.من و دوستام بعد از افطار میریم مسجد و اونجا اول نمازمون رو

 

میخونیم و بعدش یه کم قرآن میخونیم و بعدش یه آقایی هستن که هر شب سخنرانی میکنن و ما که حال

 

گوش دادن به این حرفا رو نداریم از مسجد میریم بیرون و تو حیاطش میشینیم و گل میگیم و گل میشنفیم

 

توی این شبا بعضی از دوستای قدیممون رو هم میبینیم.خلاصه همه جمع میشیم دور همدیگه فقط جای

 

شما خالیه.تو این ماه مبارک من براتون دعا میکنم شما هم دعا رو فراموش نکنید.

 

          فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:16  توسط مارمولک  |