دیروز با یکی از دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب دوستم یه کتاب داستان واسه پسر عموم خرید
قبل از اینکه کتاب رو بدم به پسر عموم خودم اونو خوندم
کتاب خیلی جالبیه من که خوشم اومد
شما هم بخونیدش که حداقل چیزی از این بچه ها یاد بگیرید





خوب داستان رو براتون مینویسم:
بنام خدا
روزی روزگاری یکی پادشاه دریا بود که شش پری دریای زیبا،دخترهایش بودند. وقتی پری های
دریای، پانزده ساله می شدند اجازه پیدا میکردند از دریا بیرون بروند. همه پری های دریایی انتظار
چنین روزی را می کشیدند. کوچکترین پری دریایی که از همه زیبا تر بود، همیشه آرزو داشت روزی
برسد که بتواند دنیای بیرون را ببیند. بالاخره نوبت او رسید. آفتاب تازه غروب کرده بود که پری دریایی
کوچک سرش را از زیر آب، بیرون آورد. او برای اولین بار در عمرش آسمان را دید.ستاره ها به زیبایی
می درخشیدند. او کشتی سه دکله ای را که خواهرهایش تعریفش را کرده بودند،دید. صدای ساز و آواز از داخل
کشتی نورانی شنیده می شد. بعد صدها فشفشه به آسمان پرتاب شدند و اطراف را مثل روز، روشن کردند.
پری دریایی کوچک به کشتی نزدیک شد و شاهزاده ی جوان و زیبایی را دید. آن روز، روز تولد او بود.
ناگهان آسمان، تیره و تار شد و طوفان شدیدی در گرفت. صدای غرش رعد و موج های خروشان، کارکنان
کشتی را به وحشت انداخت، اما پری دریایی را نترساند. کشتی میان امواج، گیر کرد و بالاخره شکست وکم کم
به زیر آب رفت. پری دریایی کوچک به پایین شیرجه زد و شاهزاده ی بیهوش را پیدا کرد. او باید شاهزاده را
نجات می داد! پری دریایی محکم او را گرفت و روی آب برد. صبح روز بعد، طوفان آرام شد. پری دریایی
کوچک متوجه شد به همراه شاهزاده به ساحل رسیده است. دست و پای شاهزاده بی حس بود و چشم هایش هنوز
بسته بودند.پری دریایی با یک صدف، مقداری آب برداشت و به دهان شاهزاده ریخت. پری دریایی کوچک به اطراف نگاه کرد و دختر جوانی را دید که طرف آنها می آمد. او یک شاهزاده خانم بود. پری دریایی فوری دور
شد و بین صخره ها خودش رو پنهان کرد.
شاهزاده خانم که بی حرکت افتاده بود، کمی ترسید، اما بعد شاهزاده به هوش آمد.
شاهزاده خانم گفت:« من یک شاهزاده خانم هستم و اینجا سرزمین من است.»
« من دیدم که تو دچار مشکل شده ای و به کمکت آمدم.»
شاهزاده گفت:« پس تو مرا نجات دادی. واقعا متشکرم.» (ای نامرد)
شاهزاده خانم به خدمتکاریش دستور داد شاهزاده را به قصر ببرند.
پری دریایی کوچک با دلی پر غصه، تنها ماند.
او گفت:« کاش شاهزاده می فهمید این من بودم که نجاتش دادم...» و اشک های مروارید از گونه هایش جاری
شدند، چون او عاشق شاهزاده شده بود.(بابا ایول). پری دریایی دیگر شاهزاده را ندید. خواهرهایش گفتند: که
پری دریایی در صورتی می تواند شاهزاده را ببیند که جادوگر دریا او را به انسان تبدیل کند.شاهزاده پیش جادوگر
دریا رفت و به او گفت:« شما می توانید به من پا بدهید؟»
جادوگر گفت:« من به تو پا میدهم، اما در عوض صدایت را می گیرم. ولی باید بدانی که اگر با شاهزاده ازدواج
نکنی، به کف روی آب تبدیل می شوی.»
پری دریایی جواب داد قبول :« قبول دارم.» (بابا این دیگه کیه یه کم از این یاد بگیرید)
پری دریایی معجونی را که جادوگر به او داده بود سر کشید.او کم کم به خواب رفت و وقتی بیدار شد، روی
شن های ساحل دراز کشیده بود. او متوجه شد دم ماهی شکلش به پا تبدیل شده بود. شاهزاده که مشغول قدم زدن در ساحل بود، با دیدن دختر جوان و زیبا، به طرفش آمد و او را به قصرش برد. پری دریایی کوچک دلش
می خواست می توانست به او بگوید چقدر خوشحال است اما چون نمی توانست حرف بزند، زیبایش را با رقصیدن نشان داد.شاهزاده پری دریایی را مثل خواهر کوچکش دوست داشت.(بیچاره پری).یک روز شاهزاده به پری گفت
که می خواهم با شاهزاده خانمی که زندگی مرا نجات داده است، ازدواج کنم.پری دریایی نارحت شد و می دانست
اگر شاهزاده ازدواج کند او به حباب روی آب تبدیل میشود.روز عروسی فرا رسید. وقتی هوا تاریک شد پری
روی عرشه ایستاد و به شاهزاده فکر کرد. او می دانست که فردا به حباب تبدیل میشود.ناگهان خواهرهایش را دید
آنها گفتند:« ما موهایمان را به جادوگر دادیم و در عوض این چاقوی جادویی را گرفتیم.قبل از طلوع آفتاب تو
باید شاهزاده را بکشی و گرنه خواهی مرد.» آنها چاقو را به او دادند و به زیر آب برگشتند. پری دریایی کوچک
دلش نمی خواست شاهزاره را بکشد چون عاشقش بود.او به چاقوی تیز خیره شد.
_ من هرگز نمی توانم به خاطر زندگی خودم، عشقم را بکشم... خداحافظ، شاهزاده ی من.
خداحافظ، پدر. مرا ببخشید خواهرهای عزیزم و خدانگهدار.
او این حرف ها را در دلش گفت و بعد چاقو و خودش را به داخل دریا پرت کرد. پری دریایی کوچک در
آب فرورفت و اطرافش پر شد از حباب های شفاف و زیبا.
پایان.
خدائیش کدومتون حاضرید به خاطر عشقتون به حباب تبدیل بشید؟!
هر کدومتون حاضرید تو قسمت نظرات
بگید.