تبليغاتX
مارمولک85

مارمولک85

نگاه کن...

تا حالا اون ور پنجره رو نگاه کردی؟ چمن یه دست و سبز باغ رو دیدی؟ بوته ها ی

یاس اطراف دیوار باغ از این جا معلومه. پنجره بسته است، گمان کنم به خاطر همین

بوشون نمی یاد. چرا نگاه نمی کنی؟ نگاه کن از دو طرف پنجره دو رنگ رز مثل درخت

تاک پایین اومده. رز سفید سمت راست، رز قرمز سمت چپ. من همیشه گفتم از اون

دوتا قوی مجسمه ای وسط حوض که از دهانشون آب می یاد، خیلی خوشم می یاد،

چون خیلی طبیعی به نظر می رسند.

پشت سرهم اینها رو می گفت. اصلا براش مهم نبود که حرفاشو نمی فهمم، ولی

اون قدر طبیعی به پنجره نگاه می کرد. انگار واقعا اون ور بهاره. انگار نمی دونه که پشت

اون پنجره چوبی یه عالمه برگ زرد و درخت لخته. انگار سالها تمرین دیدن کرده. انگار

که تا به حال حتی یک لحظه کور نبوده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:49  توسط مارمولک  | 

برف می بارد

برف می بارد

دست هایم روی زمین

خورشید می کشند

باور نکرده اند

از سرما مرده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:46  توسط مارمولک  | 

 

آخرین پله آسمان

 

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم

همین.

یک کمی خاک

که دعایش

دیدن آخرین پله آسمان بود

آرزویش همیشه

پرزدن تا کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پرگرفت از زمین دور شد

 

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:45  توسط مارمولک  | 

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:36  توسط مارمولک  | 

دوستت داشت، نه؟

 

دوستت داشت، نه؟حتما تو هم دوستش داشتی. مگه

میشد همدیگه رو دوست نداشته باشید؟ آخه مگه روی

زمین خدا بجز شما دو نفر کس دیگه ای هم بود که دست

تون رو بگیره و با هم قل بخورید روی چمنزارهای بکری

که شما دوتا، اولین بچه هایی بودید که پاتون به اون می رسید.

وقتی فکر می کنم به زمین گرد که عین یه توپ اسباب

بازی، تمامش مال شما دوتا بود، دلم پر از شادی می شه. اما

چی شد؟ چی شد که آخر قصه یه جور دیگه شد؟ یعنی وقتی که

برادرت خواست بکشدت، تو حتی وقت نکردی یادش

بیندازی که چقدر همدیگر را دوست دارید؟

هابیل! نشد که برادرت بگی تمام زمینی که من و تو رو

عین بچه هاش بغل کرد و بزرگ کرد و دوشت داشت، از

وحشت این اتفاق، داره به خودش می لرزه؟ یا اون یکی،

برادرت رو می گم، یادش نیفتاد که اگر یه وقت زمین

می خوردی، می دوید و دستت را می گرفت و تو چشمهات

لبخند می زد.

اون روز چی شد که این بار، خودش زمین خوردنت را

خواست؟ چی شد که زمینت انداخت؟ آن قدر محکم که

هیچ وقت بلند نشدی و زمین که نمی دانست چطور بغضش

را قورت بده، تن بی جون و نفس تو رو محکم در آغوش

گرفت...

شاید چون بزرگ شده بودید، شاید بزرگ شدن،

خنده هاتونو سخت کرده بود و غم هاتونو بزرگ...

شاید...

می گن آدمای خدایی هرروز، بارها و بارها دعا می کنند:

خدای آنی و کمتر از آنی من را به حال خودم رها نکن.

شاید قابیل این دعا را بلد نبود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:6  توسط مارمولک  | 

 

خوب بچه ها اینم از آپ ایندفعه.

می خوام ازتون خداحافظی کنم چرا نگران می شی خداحافظیم موقته

فقط دو ماه نیستم بعد از این دو ماه حتما برمی گردم

تو این دو ماه دلم خیلی براتون تنگ میشه

خب دیگه با اجازه تون برم اگه برگشتم که قدمم رو چش همتون

اگرم برنگشتم حلالم کنید

چقد سخته لحظه ی خداحافظی

نه من نمی تونم خداحافظی کنم ولی چه کنم که مجبورم

پس تا دوماه دیگه بای بای

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:24  توسط مارمولک  | 

 

 بچه ها این داستانو خودم نوشتم دوس دارم نظرتون راجب این داستان بگید

 

 

 

شیک ترین لباسشو پوشیده بود و خوشبو ترین عطرشو زده بود. می خواست سر قرار برود.

به ساعت نگاه کرد.دیگر وقت قرار رسیده بود.به محل قرار رفت مثل همیشه اول ازهمه باهاش سلام و احوالپرسی کرد و بعد هم حرفهای همیشگی رو شروع کرد.هیچکی اونجا نبود فقط اون دو نفر بودند و با هم حرف می زدند.

چند ساعتی با همدیگه بودند اما دیگه باید می رفت، چقد براش سخت بود لحظه ی خداحافظی.

دلش نمی اومد که بره اما مجبور بود و با گریه از او جدا شد.

 

انگار عجله ای برای رفتن به سرقرار را نداشت. به ساعت نگاه کرد چند ساعتی از وقت قرار گذشته بود. با بی حوصلگی از جایش بلند شد و به محل قرار رفت.

این بار مثل اینکه از اون سلام و احوالپرسی همیشگی خبری نبود. خیلی ساده یه سلام بهش کرد و حرفای همیشگی شو رو شروع کرد. حرفاش خیلی زود تموم شد و ازش جدا شد.

 

داشت تلفنی حرف می زد، داشت با یه نفر دعوا می کرد به نظر می رسه دعواشون به خاطر پول بود. گوشی را زمین گذاشت و سیگاری را روشن کرد.به ساعت نگاه کرد، ساعت ها از وقت قرار گذشته بود اما او دیگر فراموش کرده بود که با کسی قرار دارد.

سال ها بود که او دیگر سرقرار نمی رفت، سال ها بود که او را فراموش کرده بود... اما او هنوز او را از یاد نبرده بود و همیشه به یادش بود

 

بله سالها بود که او خدا را گم کرده بود...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط مارمولک  | 

گریه

دلم می خواد گریه کنم. گریه کنم به خاطر همه ی اتفاقایی که دور و ورم می افته و من تو هیچ کدوم از اونا نمی تونم حتی یه بهونه ی کوچولو واسه زنده بودن و زندگی کردن پیدا کنم. دلم گرفته آز آدمایی که همشون تنهان و کسی به داد اون یکی نمی رسه. کشائی که به غصه خو کردن مث خودم.

دلم گرفته از خدایایی که یه کم امید تو دلامون نمی زاره فقط یه جرقه ی کوچولو شاید ما رو به خودمون بیاره.

کاش زندگی اینقدر سخت نبود، کاش نفس کشیدنمون انقد بوی تعفن نمی داد، کاش انقد چش تو چش همدیگه دروغ نمی گفتیم، کاش انقد الکی نمی خندیدیم و کاش اشکامونو پنون نمی کردیم.

از این ای کاشا زیاد هست ولی کاش یه فکری به حال خودمون بکنیم.
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:12  توسط مارمولک  | 

مرد ایرونی تکه!

1:مرد اتو نمی خوره. خودش نه، لباساش. تا می کنه، صاف و تمیز می ذاره زیر بالش، خودشو نه، لباساشو.

 

2:مرد پشت رل کمربند ایمنی نمی بنده.

 

3:مرد پشت موتور عمرا کلاه کاسکت نمی ذاره، چه حرفیه. بچه سوسول.

 

4:مرد سرش بره وقتی می خواد از خیابون رد بشه، از پل عابر رد نمی شه، بچه بازیه مگه؟

 

5:بچه مرد باس پسر بشه، حالا ما گفتیم، باقیش رو عاقلان دانند.

 

6:مرد از حرفش بر نمی گرده، ولو مزخرف گفته باشه. حرف از دهن مرد در میادها.

 

7:مرد ادکلن نمی زنه، تن مرد باس بوی عرق کار رو بده.

 

8:مرده و سبیلیش،مرد بی سبیل یه پارچه کم داره واسه روسرش، همین که گفتم.

 

9:مرد با زن جماعت هم کلوم نمی شه، ضعیفه بگو آقاتون بیاد!

 

10:مرد توی خونه کار نمی کنه، اگه هم بکنه ظرف نمی شوره، اگر هم بشوره با دستکش نمی

 

شوره، تو نمیری این آخری رو نمی شه کوتاه اومد.

 

حالا فهمیدید چرا مرد ایرونی تکه؟!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:11  توسط مارمولک  | 

این هم چند تا جمله ی قشنگ

عاقل مثل مار و معصوم مثل کبوتر باش.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

آرام باش و بدان که من خدا هستم.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

نگران فردا مباش، فردا

به قدر کافی نگرانی های خود را دارد.

لزومی ندارد

 بر مشکلات هر روز بیفزایی.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

هرگز در مقابل بدی، بدی مکن.

در صورت امکان،

چون به خود تو بستگی دارد،

با دیگران در صلح و

آرامش زندگی کن.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

تا تغییر نکنید و مانند یک بچه نشوید،

به ملکوت خداوند داخل نخواهید شد.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

 

 

 

 

 

عشق صبور است، عشق مهربان است.

عشق حسود یا لاف زن،

یا متکبر یا خشن نیست.

بر راه خود اصرار نمی ورزد،

کج خلق و زود رنج نیست،

از اعماق پست و

شیطنت آمیز شاد نمی شود،

بلکه از حقیقت شاد می شود.

همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را

باور می کند، به همه چیز امید وار است،

همه چیز را تحسین می کند.

عشق هرگز پایان نمی پذیرد.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

هر چه می کنید، با عشق بکنید.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

قضاوت نکنید، تا قضاوت نشوید.

محکوم نکنید، تا محکوم نشوید.

ببخشید، تا بخشوده شوید.

بدهید تا به شما بدهند.

با همان پیمانه که می بخشید،

به شما خواهند بخشید.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

در نظر پاک، همه چیز پاک است.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

خدا عشق است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:4  توسط مارمولک  | 

I miss you

 

تغییر؟

من و تغییر؟

نه!

چیزی برای تغییر وجود نداشت

به گمانم

تنها ذره ای

کوچک

به خاک افتاده

مقابل مکعب سیاه

7 دور چرخ و فلک

یک لبیک

به وسعت تمام دنیا

یک بهشت

یک رانده شده از بهشت

یک بهار

همه وجودش تغییر

همه وجودش بازگشت

همه وجودش مهمان

همه وجودش تو!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:2  توسط مارمولک  | 

سال ها رفته است

شب

 بی عشق و آرزو

به نیمه رسیده است

خواب چون احساس از من گریخته است

بر دفتر دلم

اشکی ز چشم غم

بر حنجر قلم

بغضی شکسته است

مرغان نغمه خوان، نجوای عاشقان

شعرم بهانه و

یارم ز پیش من

سال هاست

که رفته است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:1  توسط مارمولک  | 

هجوم یاغیانه زمان

 

هنوز هم قرار است سارا دانه اش را با امین قسمت کند. هنوز هم

سهم عشق امین به شادمانگی. نیم اناری است که شاید پایان دیکته به سارا

داد.هر وقت قرار بر قسمت می شد معلم نا خواسته نقطه را سر خط

می نشاند و می گفت: مدادهایتان را بالا بگیرید هیچ گاه، هنوز هم، هیچ گاه

گذران عقربگان سیاه و سرخ ساعت دیواری خانه به دل ساده و کوچک

من نمی شنیند. هنوز هم، حالاها بیشتر از کودکی هایم دوست دارم که

غروب را به اثبات هوای شهر، آسمان کوچه باور کنم، به صدای موذن

محله ایمان بیاورم که شب است، تاریک است. وگرنه هجوم یاغیانه زمان

دودش روزها را هم به تاریکی شب، پینه می زند. یادش به خیر. کاش

هواشناس شهرمان یادش بیفتد، که اینجا، سقف خانه ها بارانی است،

اتاق ها سرد است و سموم تلخ نفرت سپیده ها را تیره کرده. کاش بداند که

اینجا همیشه این گونه است، بی بهار... خالی از هر سبزینهای. اسفند ها را

دود نکرده یاد بی بهاری این ولایت، خزان را پیش روی نگاه ها سبز می کند

به جای سبزه های سال نو.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:0  توسط مارمولک  | 

دوست داشتن از نوع ایرانی اش

 

 

 

دو راننده همدیگر را شاید هم به قصد کشت می زنند؛ آن یکی

تلاش می کند زنجیر بکشد و دیگری هم...

هر دو فحش می دهند و یکی دو نفر تلاش می کنند آنها را از هم جدا کنند، باقی هم

ایستاده اند و نگاه می کنند و چیز هایی هم می گویند:

_ بزن تو چشمش.

_پلیس اومد، بی خیال.

_کله بزن، کله بزن.

_مشت سوم...

دعوا تمام شده است و همه رفته اند، اما دعواها و برخوردهای این طوری هنوز سر جا

مانده است. همه منتظریم تا این گونه به هم ابراز لطف و محبت کنیم.

دیگر از آن روبوسی ها خبری نیست.

راننده می خواهد عابر را زیر بگیرد و عابر به موتوری فحش می دهد. جوان ها به هم

تنه می زنند.

پسرها حرف پدرها را گوش نمی دهند و پدرها هم توجهی به دخترها ندارند.

دیگر رفاقتی وجود ندارد و اگر هم هست قیمت دارد و باید بدانی چقدر خرج می کند تا خرجش کنی.

انگار ایرانی بودن دارد فراموش می شود هر چند نسل ما فقط چیزهایی شنیده چیزهایی از مرام و

رفاقت و معرفت...

هر چه دیدهایم در فیلم ها بوده است و بس.

اما نسل ما چطور؟

چقدر توانسته ایم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا نسل بعد از ما

هم فقط صحبت از فیلم ها و شنیده هایشان خواهند کرد و یا...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:58  توسط مارمولک  | 

زمین، مادر آدمی است

خداوند به جبرئیل فرمود: به کهکشان برو و مشتی خاک برگیر و بیا، می خواهم آدم را بیافرینم.

جبرئیل رفت و همه ی کهکشان را گشت؛ اما خاکی پیدا نکرد. هیچ کس به او خاک نداد.

نه ناهید که عروس آسمان بود و نه بهرام، جنگاور چرخ، نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری قاضی نه کرسی فلکی. ونه کیوان مرزبان دیر هفتمین. هیچ یک به جبرئیل کمک نکردند.

جبرئیل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت. خدا گفت: به زمین برو که در این کهکشان او از همه بخشنده تر است.

جبرئیل نزد زمین آمد. زمین به او گفت: هر قدر خاک که میخواهی بردار. من این آفریده را دوست خواهم داشت.

آفریده ای که نامش آدم است.

جبرئیل مشت مشت خاک برگرفت و نزد خدا برد. و هر مشتی آدمی شد.

خدا گفت: درود بر زمین که زمین، مادر آدم است.

و این گونه بود که هر آدمی آفریده شد، نزد مادرش، زمین بازگشت. و زمین آبش داد. زمین نانش داد. زمین پناهش داد. زمین همه چیزش داد. و آن هنگام که آدمی روحش را به خدا می داد جز مادرش زمین هیچ کس او را نمی خواست.

زمین مادر است و مادر عاشق، زمین مادر است و مادر مهربان، زمین مادر است و مادر شکیباست.

زمین مادر است و مادر گاه بی قرار نیز می شود. چندان که کودکش را نیز می آزرد.

خدایا! ما را ببخش و بیامرز. و به مادرمان زمین، آرام و قرار بده تا هرگز دیگر کودکش را آن گونه نیازارد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:56  توسط مارمولک  | 

وقتی عاشق باشی...

آدم عاشق وقتی می خواد نفس بکشه، احساس می کنه داره یک بار سنگین روجابه جا می کنه، آخه نفسای

آدم عاشق اصلا معلوم نیست، هر نفسش بسته به اون تویی است که زندگیش رو تصاحب کرده، هر نفسش

بستگی به نگاه اون داره، اگر یه روز این نگاه قطع بشه، اون وقته که نفسای عاشق هم برای همیشه بند میاد...

راستی! همه عاشقا، وقت بارون چشماشون رو می بندن و دعا می کنن، دعا می کنند که اون(تو) برای یک بار هم که شده راست بگه، یک دفعه توی نگاهش صداقت و پاکی موج بزنه،حتی برای چند لحظه اون هم، خریت شیرین عاشقی رو حس کنه. شاید به روز، آرزوی محال برآورده بشه. یه روز تو هم بیا با هم چشمامون رو ببندیم و یک مسافت طولانی رو با چشمای بسته راه بریم، اون وقته که می تونی بفهمی آدم عاشق چه طوری میشه...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:55  توسط مارمولک  | 

خدا بر ما می بارد

گاهی ما کویریم و خدا باران، خدا بر ما می بارد. یکریز و

بی امان. اما کویر خشک است، اما کویر، سخت؛ اما کویر،سفت.

بارش خدا بر آن فرو نمی رود. انبوه می شود و راه می افتد و

سیل به پا می کند. پر هیاهو و پر غوغا.

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است. زیرا عاشق

می شویم و نام این سیل به راه افتاده، عشق است.

گاهی اما ما باغیم و خدا برف. خدا بر ما می بارد. آرام و

بی صدا. خاک باغ، نرم است و پذیرا.

خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند.

بی هیچ غوغایی، بی هیچ هیاهو.

و کم کم در آن پایین در عمق روح، سفره های روشن

آب پهن می شود.

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده

است. هر چند که باز عاشقیم و نام آن سفره های روشن آب نیز

عشق است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:54  توسط مارمولک  | 

سلام

 

حالتون خوبه؟

 

یکی از بچه ها ازم پرسیده که بچه ی کجا هستم؟

 

من بچه ی پاوه (کرمانشاه) هستم پاوه تو غرب ایرانه

 

در واقع من کرد هستم(از اون غیرتیاش)

 

خوب دیگه مزاحم نمیشم

 

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:16  توسط مارمولک  | 

مزرعه ساکت و مرده زیر بارونای پاییز

 

یه مترسک گریه می کرد دلش از تنهایی لبریز

 

یاد اون روزی می افتاد که کلاغ بد قصه

 

اومد و نشست رو شونه ش گفت دیگه تنهایی بسه

 

نذار از عشقت بمیرم بزار دستاتو تو دستم

 

به همین گندما قسم تا همیشه با تو هستم

 

اما گندم که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت

 

دیگه گندمی نمونده اونو با غماش جا گذاشت

 

من مترسک شکسته تو همون کلاغ زشتی

 

قصه ی زخمی شدن رو تو روی تنم نوشتی

 

چشمامو از کاسه در آر پیرهنم رو پاره تر کن

 

با مترسکی که مرده هرجوری که خواستی سرکن

 

روح من دیگه اسیر نیست من دیگه خدای دشتم

 

خسته از نامردمی ها از تو و عشقت گذشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:23  توسط مارمولک  | 

داستان شنل قرمزي

 

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:31  توسط مارمولک  | 

کودک

کودک بزرگ می شود و مرد می شود

 

کودک اسیر بی کسی و درد می شود

 

وقتی که کوچک است همه خانه ها از اوست

 

اما به دست ما و شما طرد می شود

 

گیرم که دست بچگی اش گرم گرم بود

 

اما شبیه دست شما سرد می شود

 

گیرم که صورتش به زلالی آینه است

 

اما در اوج آینه ها زرد می شود

 

کودک بزرگ می شود و بزرگ و غریب

 

شب می رود به کوچه و شبگرد می شود

 

آخر شبیه غربت قرآن خانه تان

 

یک گوشه می نشیند و پرگرد می شود

 

کودک بزرگ می شود و در بزرگی اش

 

مثل همه و مثل تو نامرد می شود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:51  توسط مارمولک  | 

آشنایی قطعه ی گم شده با دایره ی بزرگ.

قطعه گم شده تنها نشسته بود...

در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود ببرد

بعضی ها با او جور در می آمدند...

اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند.

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید

دیگری از هیچ چیز، چیزی نمی فهمید.

دیگری زیادی ظریف بود

و تالاپی افتاد...

یکی او را روی پایه می گذاشت گذاشت و می رفت پی کارش

بعضی ها بیش از اندازه قطعه ی گم شده داشتند.

بعضی ها بیش از اندازه قطعه داشتند.

تکمیل تکمیل!

و او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند

باز با انواع بیشتری روبه رو می شد.

بعضی ها خیلی ریزبین بودند.

بعضی ها در عالم خودشان بودند

و بی خیال می گذشتند

فکر کرد برای جلب توجه، خود را بیاراید...

فایده نداشت...

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در آمد!

اما ناگهان قطعه ی گم شده شروع کرد به رشد کردن!

و رشد کرد!

_ نمی دانستم تو رشد می کنی.

قطعه ی گم شده جواب داد: من هم نمی دانستم.

_ می روم پی قطعه ی گم شده ی خودم که بزرگ هم نمی شود.

خداحافظ.

روزها گذشت تا یک روز کسی آمد که با دیگران فرق داشت

قطعه ی گم شده پرسید: از من چه می خواهی؟

_ هیچ.

به من چه احتیاجی داری؟

_ هیچ.

قطعه ی گم شده باز پرسید: تو کی هستی؟

دایره ی بزرگ گفت: من دایره بزرگ هستم

قطعه ی گم شده گفت: به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید قطعه ی گم شده ی تو باشم

دایره ی بزرگ گفت: اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم.

قطعه ی گم شده گفت: حیف! خیلی بد شد. چقدر دلم می خواست با تو قل بخورم...

دایره ی بزرگ گفت: تو نمی توانی با من قل بخوری ولی شاید بتوانی تنها قل بخوری.

تنهایی؟ نه، قطعه ی گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد.

_ دایره ی بزرگ پرسید: آیا تا به حال امتحان کرده ای؟

قطعه ی گم شده گفت: آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد نمی خورد.

دایره ی بزرگ گفت: گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند

_ خب، من باید بروم. خداحافظ

شاید روزی به همدیگر برسیم...

و قل خورد و رفت...

قطعه ی گم شده باز تنها ماند. مدتی دراز در همان حال نشست.

آن وقت...

آهسته... آهسته... خود را به یک سو بالا کشید.

باز بلند شد... خودش را بالا کشید...

و باز تالاپ...

شروع کرد به پیش رفتن...

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن

آن قدر از جا بلند شد. افتاد، بلند شد، افتاد تا شکلش کم کم عوض شد...

حالا به جای اینکه تالاپی بیفتد، بامپی می افتد...

و حالا به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرد...

و حالا به جای اینکه بالا و پایین بپرد قل می خورد و می رفت و ...

و نمی دانست به کجا و ناراحت هم نبود.

همین طور قل خورد پیش رفت

تا...

تا گم شده ی خود را پیدا کرد.

 

برگرفته از کتاب: مجموعه داستان های شل سیلور استاین.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:48  توسط مارمولک  | 

به من نگاه کن

من طرح ساده ی زندگیم را با نگاه تو رنگ می زنم.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:52  توسط مارمولک  | 

دیروز

نگاه می کنی

امروز

خنده خنده می گویی چشمانت را ببند

فردا

چشمانم را باز می کنم

به تو می اندیشم

به رفتن تو

به آن مژه ای که افتاده بود

پای چشم راستم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:51  توسط مارمولک  | 

دور مرا خط بکش

کشیدم

حالا تو در محاصره ی منی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:50  توسط مارمولک  | 

می نشینم چند مسئله ی ریاضی حل می کنم

مداد و پاکن و پرگار عاشق می شوند!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:50  توسط مارمولک  | 

نبضم در نی نی چشمان تو می زند

چشم هم بگذاری

مرده ام.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:49  توسط مارمولک  | 

گریه چرا؟!

فاصله با دنیایی از اشک هم پر نمی شود.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:49  توسط مارمولک  | 

تو کور بودی

من کر و لال

تو برایم حرف زدی

من برایت دست تکان دادم

برای همین هیچ وقت همدیگر را نفهمیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:49  توسط مارمولک  | 

در بی کسی گم شده بودم

خدا را دیدم که میوه ی امید تعارف می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:44  توسط مارمولک  | 

همیشه به یاد داشتم

که از یادت برده ام

ناخواسته

تمام عمر به یادت بودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:42  توسط مارمولک  | 

 

ما از کدامین دروازه بهشت وارد می شویم

بهشت؛

دروازه فراموشی ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:41  توسط مارمولک  | 

و داستان غم انگیزیست

دستی که داس را برداشت

همان دستی که در خواب مزرعه گندم کاشت.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:41  توسط مارمولک  | 

درد دل

می دونی خیلی چیزا هست که آدمو عذاب می ده و روحشو اذیت میکنه. خیلی چیزا و کارها که شاید توی نظر من و تو نیاد اما آدمو داغون میکنه، هر چند اون آدم به قول معروف خیلی با ظرفیت و با جنبه باشه.

می دونی خیلی سخته تو خودت رو برای یه چیز یا یه کار بکشی اما اطرافیانت حتی یه ذره هم به روی خودشون نیارن که اصلا تو هم هستی. خیلی داغون کننده س یه کاری رو تو بکنی، اما به اسم کسای دیگه تموم بشه خیلی احمقانه س که رفیق خودت دورت بزنه کسی که اصلا ازش انتظار چنین کاری رو نداشتی. درد آوره.

می دونی از این می دونی ها زیاد هست اینقدر که شاید بشه باهاش چندتا کتاب نوشت؛ اما بی خیالش. اینقدر راجع به این می دونی ها گفتم که دیگه حالم ازشون بهم میخوره، دیگه خسته شدم از این همه لجاجت و بی توجهی اطرافم

از ندیده گرفته شدن ها و اذیت کاری ها. از خیلی چیزا خسته شدم. از روزمرگی و کارهای تکراری...

دلم می خواد وایسم وسط خیابون و با صدای بلند داد بزنم بابا یعنی یکی تو این دنیای بزرگ نیست که منو درک کنه و حرف دلمو بفهمه؟

یعنی واقعا نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:0  توسط مارمولک  | 

درد دل

دیشب به مامانم گله کردم از همه چیز و همه کس شکایت کردم. از خود مامانم، بابام و تک تک معلمها و دوستها و فامیل. این روزها فهمیدم که خیلی کم می دونم. یه عالمه کتاب هست که نخوندم، یه عالمه فیلم هست که ندیدم، یه عالمه نویسنده، ادیب و هنرمند هستند که نمی شناسمشون اما فقط من مقصر نیستم، تو شهری که کسی چیزی نمی دونه چه طور می شه یه فیلسوف از آب در اومد.

همه ی اینا رو به مامانم گفتم و غر زدم. مدتهاست دچار یاس شدم، یه نا امیدی عمیق گاهی بین حرفها و درد دل ها، بین کلمات، بغضم ترکید و اشکهام ریخت پایین.

خیلی بده خود آدم بدونه که خیلی نادونه، که هیچی نمی دونه. اما میون همه ی این اشک و نامه و شکایت برای ندونستن؛ دیدم هیچ کس حتی مامانم که داره به غرهام گوش می ده کاری از دستش برنمی آد.

از همین الان باید دستم رو بگیرم به زانوم و خودم بلند بشم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:54  توسط مارمولک  | 

چه می ماند از روزهایی که آرام آرام قل می خورند و می گذرند، بدون هیچ فریاد.

تقویم های خاک خورده ای که فقط به درد یادداشت می خورند.

چه می ماند از شعارهای خالی خالی که همه به آن عادت کرده اند مشتی کلمه ی پوسیده.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:53  توسط مارمولک  | 

دوستت دارم

وقتی بارون میاد

به تعداد قطره هایی که می تونی با دستای نازت بگیری

دوسم داری

و به تعداد قطره هایی که نمی تونی بگیری و زمین می ریزند

دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:53  توسط مارمولک  | 

دیروز یه کرم دندون در ملاء عام اعدام شد، آخه عاشق یه مسواک شده بود.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک    مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

دموکراسی؛

 

آری! حتما!

 

اما با دیوانه ای چون من چه می کنی که پیا پی

 

به دیکتاتوری عشق تو رای می دهد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:48  توسط مارمولک  | 

پری دریایی

 

 

 

 

 

 

 

دیروز با یکی از دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب دوستم یه کتاب داستان واسه پسر عموم خرید

قبل از اینکه کتاب رو بدم به پسر عموم خودم اونو خوندم کتاب خیلی جالبیه من که خوشم اومد

شما هم بخونیدش که حداقل چیزی از این بچه ها یاد بگیرید

خوب داستان رو براتون مینویسم:

بنام خدا

روزی روزگاری یکی پادشاه دریا بود که شش پری دریای زیبا،دخترهایش بودند. وقتی پری های

دریای، پانزده ساله می شدند اجازه پیدا میکردند از دریا بیرون بروند. همه پری های دریایی انتظار

چنین روزی را می کشیدند. کوچکترین پری دریایی که از همه زیبا تر بود، همیشه آرزو داشت روزی

برسد که بتواند دنیای بیرون را ببیند. بالاخره نوبت او رسید. آفتاب تازه غروب کرده بود که پری دریایی

کوچک سرش را از زیر آب، بیرون آورد. او برای اولین بار در عمرش آسمان را دید.ستاره ها به زیبایی

می درخشیدند. او کشتی سه دکله ای را که خواهرهایش تعریفش را کرده بودند،دید. صدای ساز و آواز از داخل

کشتی نورانی شنیده می شد. بعد صدها فشفشه به آسمان پرتاب شدند و اطراف را مثل روز، روشن کردند.

پری دریایی کوچک به کشتی نزدیک شد و شاهزاده ی جوان و زیبایی را دید. آن روز، روز تولد او بود.

ناگهان آسمان، تیره و تار شد و طوفان شدیدی در گرفت. صدای غرش رعد و موج های خروشان، کارکنان

کشتی را به وحشت انداخت، اما پری دریایی را نترساند. کشتی میان امواج، گیر کرد و بالاخره شکست وکم کم

به زیر آب رفت. پری دریایی کوچک به پایین شیرجه زد و شاهزاده ی بیهوش را پیدا کرد. او باید شاهزاده را

نجات می داد! پری دریایی محکم او را گرفت و روی آب برد. صبح روز بعد، طوفان آرام شد. پری دریایی

کوچک متوجه شد به همراه شاهزاده به ساحل رسیده است. دست و پای شاهزاده بی حس بود و چشم هایش هنوز

بسته بودند.پری دریایی با یک صدف، مقداری آب برداشت و به دهان شاهزاده ریخت. پری دریایی کوچک به اطراف نگاه کرد و دختر جوانی را دید که طرف آنها می آمد. او یک شاهزاده خانم بود. پری دریایی فوری دور

شد و بین صخره ها خودش رو پنهان کرد.

شاهزاده خانم که بی حرکت افتاده بود، کمی ترسید، اما بعد شاهزاده به هوش آمد.

شاهزاده خانم گفت:« من یک شاهزاده خانم هستم و اینجا سرزمین من است.»

« من دیدم که تو دچار مشکل شده ای و به کمکت آمدم.»

شاهزاده گفت:« پس تو مرا نجات دادی. واقعا متشکرم.» (ای نامرد)

شاهزاده خانم به خدمتکاریش دستور داد شاهزاده را به قصر ببرند.

پری دریایی کوچک با دلی پر غصه، تنها ماند.

او گفت:« کاش شاهزاده می فهمید این من بودم که نجاتش دادم...» و اشک های مروارید از گونه هایش جاری

شدند، چون او عاشق شاهزاده شده بود.(بابا ایول).  پری دریایی دیگر شاهزاده را ندید. خواهرهایش گفتند: که

پری دریایی در صورتی می تواند شاهزاده را ببیند که جادوگر دریا او را به انسان تبدیل کند.شاهزاده پیش جادوگر

دریا رفت و به او گفت:« شما می توانید به من پا بدهید؟»

جادوگر گفت:« من به تو پا میدهم، اما در عوض صدایت را می گیرم. ولی باید بدانی که اگر با شاهزاده ازدواج

نکنی، به کف روی آب تبدیل می شوی.»

پری دریایی جواب داد قبول :« قبول دارم.» (بابا این دیگه کیه یه کم از این یاد بگیرید)

پری دریایی معجونی را که جادوگر به او داده بود سر کشید.او کم کم به خواب رفت و وقتی بیدار شد، روی

شن های ساحل دراز کشیده بود. او متوجه شد دم ماهی شکلش به پا تبدیل شده بود. شاهزاده که مشغول قدم زدن در ساحل بود، با دیدن دختر جوان و زیبا، به طرفش آمد و او را به قصرش برد. پری دریایی کوچک دلش

می خواست می توانست به او بگوید چقدر خوشحال است اما چون نمی توانست حرف بزند، زیبایش را با رقصیدن نشان داد.شاهزاده پری دریایی را مثل خواهر کوچکش دوست داشت.(بیچاره پری).یک روز شاهزاده به پری گفت

که می خواهم با شاهزاده خانمی که زندگی مرا نجات داده است، ازدواج کنم.پری دریایی نارحت شد و می دانست

اگر شاهزاده ازدواج کند او به حباب روی آب تبدیل میشود.روز عروسی فرا رسید. وقتی هوا تاریک شد پری

روی عرشه ایستاد و به شاهزاده فکر کرد. او می دانست که فردا به حباب تبدیل میشود.ناگهان خواهرهایش را دید

آنها گفتند:« ما موهایمان را به جادوگر دادیم و در عوض این چاقوی جادویی را گرفتیم.قبل از طلوع آفتاب تو

باید شاهزاده را بکشی و گرنه خواهی مرد.» آنها چاقو را به او دادند و به زیر آب برگشتند. پری دریایی کوچک

دلش نمی خواست شاهزاره را بکشد چون عاشقش بود.او به چاقوی تیز خیره شد.

_ من هرگز نمی توانم به خاطر زندگی خودم، عشقم را بکشم... خداحافظ، شاهزاده ی من.

خداحافظ، پدر. مرا ببخشید خواهرهای عزیزم و خدانگهدار.

او این حرف ها را در دلش گفت و بعد چاقو و خودش را به داخل دریا پرت کرد. پری دریایی کوچک در

آب فرورفت و اطرافش پر شد از حباب های شفاف و زیبا.

پایان.

 

خدائیش کدومتون حاضرید به خاطر عشقتون به حباب تبدیل بشید؟! هر کدومتون حاضرید تو قسمت نظرات

بگید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:41  توسط مارمولک  | 

فقر

فقر

امشب بازم دوباره

بابا آمد به خانه

با دست های رنجیده

با کفش های پاره

با لباس های کهنه

با لنگی روی شونه

ما هم اینجا گرسنه

منتظر بابایم

اما مثل همیشه

دست خالی برگشته

لیلا اون ور اتاق

روی بالشت خوابیده

مامان آهش میگیره

بابا گرسنه خوابش میگیره

من موندم، تنها

توی خونه ی غریب

با خدای تنها

با فقری غریب من خوابم میگیره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:30  توسط مارمولک  | 

 

 

 

 

 

 

به من گفت: بیا

 

به من گفت: بمان

 

به من گفت: بخند

 

به من گفت: بمیر

 

آمدم

 

ماندم

 

خندیدم

 

مردم

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

ستاره ی دل، خدانگهدار

 

عزیزم، مهربانم ،خدانگهدار

 

ای که نامت آرام بخش قلب شکسته ام، خدانگهدار

 

ای که نگاهت معجون چشم های خسته ام، خدانگهدار

 

ای که یادت شروع قلب شکسته ام، خدانگهدار

 

ای که بی تو بودن زندگی بی پایه است برایم، خدانگهدار

 

ای که صدایت آهنگ وجودم، خدانگهدار

 

ای که گریه ات، شراب عشقم

 

ای تزریق دهنده ی قلب شکسته ام

 

ای که وصف تو را در این دنیا نمی توان گنجید، خدانگهدار

 

لحظه های قیمتی حالا باید بگیم، خدانگهدار

 

برای همیشه خدانگهدار...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:25  توسط مارمولک  | 

 

ای آدم ها:

 

ببینید تنهایی آسمان را

 

با این همه ستاره ها

 

می رسد روزی

 

بر گورهای مردگان خویش نگهبان بگمارید

 

می رسد روزی که تعریف عشق را

 

از هر زبانی پذیرا باشید

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

زندگی اینجاست                                              زندگی این است

 

پروانه مرگ را باور ندارد                         یک لحظه پرواز برایشان کافی است

 

من شروع را با خوردن یک سیب              و پایان را با دور انداختن هسته ی آن تجربه کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:7  توسط مارمولک  | 

کلاغ پر شهر من شکسته بال و پر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جنگ نیست

قحط نان و میوه و برنج نیست

جشن سال خودکفای گندم است

نان ولی

کنار دست خسته نیست

 

گنجشک پر

آریایی دختر دیار پر

داد می زند دلی برای ننگ

شهر من لمیده بر فشنگ

اکس، فقر و اعتیاد

گاه می کشد به شیشه جنگ

 

زاغ پر، خروس پر

باز روز کارگر

باز وعده و وعید

صدهزار و شش، حقوق مرد کارگر

صدهزار و نه، نگاه تازه کودکش

موز نه، هندوانه نه، خیار نه

چشم مانده انتظار دخترم نسیم

نه!!

 

کپک پر

مجلسی نشسته در صدر

چرخ، سوزن و لباس ملی و حجاب

آب می رود، ولی هنوز هم

پاچه های رنگ رنگ دختران شهر

 

کلاغ پر

شهر من شکسته بال و پر

زهر و زهر و زهر

خنده ی جوان مست و نعشه اش

سرد و سرد و سرد

قلب آدمای شهر کله گنده اش

باز مادری به باد داد

نوجوان بی گناه خود به اعتیاد

باز دختر کنار جوی

پشت می کند به آبروی

 

کفتر پر

کوچه عطسه می زند

بوی چسب و انتخاب

شهر من کتاب باز

باز حرف و عکس و رای و انتخاب

شهر من حضور و بحث

من رای می دهم

تو رای می دهی

ما رای می دهیم

برای استقلال...

برای آزادی...

برای...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:1  توسط مارمولک  | 

 

 

 

آفتاب را برای چه بخواهم، وقتی تو نباشی

 

مهتاب را برای چه بخواهم، وقتی تو نباشی

 

سفید یا سیاه، مس یا طلا

 

فرقی نمی کند، وقتی کیمیاگری نمی دانی

 

وقتی کسی از جاده ی خیالت که روزی هزار بار

 

آب و جارو کرده ای، نمی گذرد

 

فرقی نمی کند ابر یا آفتاب

 

زمین یا آسمان

 

عید یا عزا

 

وقتی کوچه های تنگ تنگ زندگی من در حسرت قدم هایی بی تاب است

 

وقتی آسمان دل من همیشه بارانی ست

 

چه فرقی می کند روز با شب؟

 

روز را برای چه بخواهم وقتی تو نباشی

 

وقتی تمام پنجره هایم روبه تنهایی باز است

 

وقتی آسمانم از ردپای ملائک خالی است!

 

وقتی نشانه هایم کوله بار اندوهش را از این کوچه به آن کوچه باز می کشد

 

دیگر تو را برای چه بخواهم

 

تو را برای چه بخواهم وقتی تو نباشی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:55  توسط مارمولک  | 

میان خاطراتم گم شدی،

 

شاید دیگر فراموشت کرده ام»

 

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

بین من و تو سوتفاهم پیش آمد

 

تو یک عمر به این سوتفاهم می خندی

 

من یک عمر از این سوتفاهم بغض می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:52  توسط مارمولک  | 

 

« همیشه چهره ات

 

بر روی پرده ی اشکی در چشمانم نقش می بست

 

و تو هنوز همان اشکی

 

ولی اینبار

 

از چشمانم افتاده ای»

 

 

 مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

 

اگر دلم هوایت را نمی کرد

 

الان مثل بعضی میکروبهای بی هوازی

 

زندگیم بوی تعفن گرفته بود»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:50  توسط مارمولک  | 

 

 

« ماهی بود؛

 

زیبا، طناز

 

هر شب خود را می نمایاند و جز خود کسی را نمی دید

 

اما؛

 

مدتی ست ماه پیداش نیست

 

آخر

 

ابر دلتنگ عاشقش شده»

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

« چه کنم بهانه ها از من می گریزند

 

و من هیچ بهانه ای ندارم

 

                            حتی          

 

              

برای زندگی

 

باید فکری کرد و بهانه گیر شد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:42  توسط مارمولک  | 

یکی می گفت پرواز را به خاطر بسپار

              

سپردم

               اما...

 

آنگاه که نگاهت را دزدیدی

 

جایی برای پرواز نماند

 

نشانی آسمان گم شد.

 

مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک     مارمولک

 

« زمینی که نیستی

 

نه از کره ی ماه آمده ای

 

نه از ستاره ی خورشید

 

همان کسی باش که هستی

 

همانی که بی وجودش زندگی نفس گیر می شود»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:39  توسط مارمولک  |