و تو نمی دانستی که من به چه دلهره سیب را
از باغچه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد
به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان سخت در این پندارم که
چرا باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط مارمولک
|
من تمنا کردم که تو با من باشی
وتو گفتی هرگز... هرگز...
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط مارمولک
|
از تو شانه هایی قرتمند می خواهم
تحمل اشکهای عزیزان کار هرکسی نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:36  توسط مارمولک
|
چرتکه بندازی
نیمی از حرفهات چرند وپرند
را می ماند
حالا بماند
که چرا من گوش میدهم
با اشتیاق.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط مارمولک
|
_ آمدم سرقرار
_ آمدی؟ ندیدمت
یک قرار دیگر و بازهم نیامده
خسته ای اگر بگو
دل کشی که قتل نیست...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط مارمولک
|