تبليغاتX
مارمولک85

مارمولک85

و تو نمی دانستی که من به چه دلهره سیب را

از باغچه ی همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب دندان زده را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد

به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان سخت در این پندارم که

چرا باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط مارمولک  | 

من تمنا کردم که تو با من باشی

وتو گفتی هرگز... هرگز...

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:0  توسط مارمولک  | 

از تو شانه هایی قرتمند می خواهم

تحمل اشکهای عزیزان کار هرکسی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:36  توسط مارمولک  | 

چرتکه بندازی

نیمی از حرفهات چرند وپرند

را می ماند

حالا بماند

که چرا من گوش میدهم

با اشتیاق.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط مارمولک  | 

_ آمدم سرقرار

_ آمدی؟ ندیدمت

یک قرار دیگر و بازهم نیامده

خسته ای اگر بگو

دل کشی که قتل نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط مارمولک  |