مزرعه ساکت و مرده زیر بارونای پاییز
یه مترسک گریه می کرد دلش از تنهایی لبریز
یاد اون روزی می افتاد که کلاغ بد قصه
اومد و نشست رو شونه ش گفت دیگه تنهایی بسه
نذار از عشقت بمیرم بزار دستاتو تو دستم
به همین گندما قسم تا همیشه با تو هستم
اما گندم که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت
دیگه گندمی نمونده اونو با غماش جا گذاشت
من مترسک شکسته تو همون کلاغ زشتی
قصه ی زخمی شدن رو تو روی تنم نوشتی
چشمامو از کاسه در آر پیرهنم رو پاره تر کن
با مترسکی که مرده هرجوری که خواستی سرکن
روح من دیگه اسیر نیست من دیگه خدای دشتم
خسته از نامردمی ها از تو و عشقت گذشتم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:23  توسط مارمولک
|
