زمین، مادر آدمی است
خداوند به جبرئیل فرمود: به کهکشان برو و مشتی خاک برگیر و بیا، می خواهم آدم را بیافرینم.
جبرئیل رفت و همه ی کهکشان را گشت؛ اما خاکی پیدا نکرد. هیچ کس به او خاک نداد.
نه ناهید که عروس آسمان بود و نه بهرام، جنگاور چرخ، نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری قاضی نه کرسی فلکی. ونه کیوان مرزبان دیر هفتمین. هیچ یک به جبرئیل کمک نکردند.
جبرئیل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت. خدا گفت: به زمین برو که در این کهکشان او از همه بخشنده تر است.
جبرئیل نزد زمین آمد. زمین به او گفت: هر قدر خاک که میخواهی بردار. من این آفریده را دوست خواهم داشت.
آفریده ای که نامش آدم است.
جبرئیل مشت مشت خاک برگرفت و نزد خدا برد. و هر مشتی آدمی شد.
خدا گفت: درود بر زمین که زمین، مادر آدم است.
و این گونه بود که هر آدمی آفریده شد، نزد مادرش، زمین بازگشت. و زمین آبش داد. زمین نانش داد. زمین پناهش داد. زمین همه چیزش داد. و آن هنگام که آدمی روحش را به خدا می داد جز مادرش زمین هیچ کس او را نمی خواست.
زمین مادر است و مادر عاشق، زمین مادر است و مادر مهربان، زمین مادر است و مادر شکیباست.
زمین مادر است و مادر گاه بی قرار نیز می شود. چندان که کودکش را نیز می آزرد.
خدایا! ما را ببخش و بیامرز. و به مادرمان زمین، آرام و قرار بده تا هرگز دیگر کودکش را آن گونه نیازارد.
