دوست داشتن از نوع ایرانی اش
دو راننده همدیگر را شاید هم به قصد کشت می زنند؛ آن یکی
تلاش می کند زنجیر بکشد و دیگری هم...
هر دو فحش می دهند و یکی دو نفر تلاش می کنند آنها را از هم جدا کنند، باقی هم
ایستاده اند و نگاه می کنند و چیز هایی هم می گویند:
_ بزن تو چشمش.
_پلیس اومد، بی خیال.
_کله بزن، کله بزن.
_مشت سوم...
دعوا تمام شده است و همه رفته اند، اما دعواها و برخوردهای این طوری هنوز سر جا
مانده است. همه منتظریم تا این گونه به هم ابراز لطف و محبت کنیم.
دیگر از آن روبوسی ها خبری نیست.
راننده می خواهد عابر را زیر بگیرد و عابر به موتوری فحش می دهد. جوان ها به هم
تنه می زنند.
پسرها حرف پدرها را گوش نمی دهند و پدرها هم توجهی به دخترها ندارند.
دیگر رفاقتی وجود ندارد و اگر هم هست قیمت دارد و باید بدانی چقدر خرج می کند تا خرجش کنی.
انگار ایرانی بودن دارد فراموش می شود هر چند نسل ما فقط چیزهایی شنیده چیزهایی از مرام و
رفاقت و معرفت...
هر چه دیدهایم در فیلم ها بوده است و بس.
اما نسل ما چطور؟
چقدر توانسته ایم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا نسل بعد از ما
هم فقط صحبت از فیلم ها و شنیده هایشان خواهند کرد و یا...
