تبليغاتX
مارمولک85 - هجوم یاغیانه زمان

مارمولک85

هجوم یاغیانه زمان

 

هنوز هم قرار است سارا دانه اش را با امین قسمت کند. هنوز هم

سهم عشق امین به شادمانگی. نیم اناری است که شاید پایان دیکته به سارا

داد.هر وقت قرار بر قسمت می شد معلم نا خواسته نقطه را سر خط

می نشاند و می گفت: مدادهایتان را بالا بگیرید هیچ گاه، هنوز هم، هیچ گاه

گذران عقربگان سیاه و سرخ ساعت دیواری خانه به دل ساده و کوچک

من نمی شنیند. هنوز هم، حالاها بیشتر از کودکی هایم دوست دارم که

غروب را به اثبات هوای شهر، آسمان کوچه باور کنم، به صدای موذن

محله ایمان بیاورم که شب است، تاریک است. وگرنه هجوم یاغیانه زمان

دودش روزها را هم به تاریکی شب، پینه می زند. یادش به خیر. کاش

هواشناس شهرمان یادش بیفتد، که اینجا، سقف خانه ها بارانی است،

اتاق ها سرد است و سموم تلخ نفرت سپیده ها را تیره کرده. کاش بداند که

اینجا همیشه این گونه است، بی بهار... خالی از هر سبزینهای. اسفند ها را

دود نکرده یاد بی بهاری این ولایت، خزان را پیش روی نگاه ها سبز می کند

به جای سبزه های سال نو.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:0  توسط مارمولک  |