تبليغاتX
مارمولک85 -

مارمولک85

 

 بچه ها این داستانو خودم نوشتم دوس دارم نظرتون راجب این داستان بگید

 

 

 

شیک ترین لباسشو پوشیده بود و خوشبو ترین عطرشو زده بود. می خواست سر قرار برود.

به ساعت نگاه کرد.دیگر وقت قرار رسیده بود.به محل قرار رفت مثل همیشه اول ازهمه باهاش سلام و احوالپرسی کرد و بعد هم حرفهای همیشگی رو شروع کرد.هیچکی اونجا نبود فقط اون دو نفر بودند و با هم حرف می زدند.

چند ساعتی با همدیگه بودند اما دیگه باید می رفت، چقد براش سخت بود لحظه ی خداحافظی.

دلش نمی اومد که بره اما مجبور بود و با گریه از او جدا شد.

 

انگار عجله ای برای رفتن به سرقرار را نداشت. به ساعت نگاه کرد چند ساعتی از وقت قرار گذشته بود. با بی حوصلگی از جایش بلند شد و به محل قرار رفت.

این بار مثل اینکه از اون سلام و احوالپرسی همیشگی خبری نبود. خیلی ساده یه سلام بهش کرد و حرفای همیشگی شو رو شروع کرد. حرفاش خیلی زود تموم شد و ازش جدا شد.

 

داشت تلفنی حرف می زد، داشت با یه نفر دعوا می کرد به نظر می رسه دعواشون به خاطر پول بود. گوشی را زمین گذاشت و سیگاری را روشن کرد.به ساعت نگاه کرد، ساعت ها از وقت قرار گذشته بود اما او دیگر فراموش کرده بود که با کسی قرار دارد.

سال ها بود که او دیگر سرقرار نمی رفت، سال ها بود که او را فراموش کرده بود... اما او هنوز او را از یاد نبرده بود و همیشه به یادش بود

 

بله سالها بود که او خدا را گم کرده بود...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط مارمولک  |