تبليغاتX
مارمولک85 - دوستت داشت، نه؟

مارمولک85

دوستت داشت، نه؟

 

دوستت داشت، نه؟حتما تو هم دوستش داشتی. مگه

میشد همدیگه رو دوست نداشته باشید؟ آخه مگه روی

زمین خدا بجز شما دو نفر کس دیگه ای هم بود که دست

تون رو بگیره و با هم قل بخورید روی چمنزارهای بکری

که شما دوتا، اولین بچه هایی بودید که پاتون به اون می رسید.

وقتی فکر می کنم به زمین گرد که عین یه توپ اسباب

بازی، تمامش مال شما دوتا بود، دلم پر از شادی می شه. اما

چی شد؟ چی شد که آخر قصه یه جور دیگه شد؟ یعنی وقتی که

برادرت خواست بکشدت، تو حتی وقت نکردی یادش

بیندازی که چقدر همدیگر را دوست دارید؟

هابیل! نشد که برادرت بگی تمام زمینی که من و تو رو

عین بچه هاش بغل کرد و بزرگ کرد و دوشت داشت، از

وحشت این اتفاق، داره به خودش می لرزه؟ یا اون یکی،

برادرت رو می گم، یادش نیفتاد که اگر یه وقت زمین

می خوردی، می دوید و دستت را می گرفت و تو چشمهات

لبخند می زد.

اون روز چی شد که این بار، خودش زمین خوردنت را

خواست؟ چی شد که زمینت انداخت؟ آن قدر محکم که

هیچ وقت بلند نشدی و زمین که نمی دانست چطور بغضش

را قورت بده، تن بی جون و نفس تو رو محکم در آغوش

گرفت...

شاید چون بزرگ شده بودید، شاید بزرگ شدن،

خنده هاتونو سخت کرده بود و غم هاتونو بزرگ...

شاید...

می گن آدمای خدایی هرروز، بارها و بارها دعا می کنند:

خدای آنی و کمتر از آنی من را به حال خودم رها نکن.

شاید قابیل این دعا را بلد نبود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:6  توسط مارمولک  |