تبليغاتX
مارمولک85 -

مارمولک85

کیف سامسونت من

از لابه لای پای آدمهایی که یکی یکی بالای سرم جمع می شدن، کیفم رو که مرتب توی موج آب بالا و

 پایین می رفت زیر چشمی دنبال می کردم. یک دسته بچه مدرسه ای قدونیم قد راه افتاده بودن

دنبالش و داد و بیداد میکردن، هر لحظه یکیشون می پرید که اونو بگیره کیف میرفت اونور جوب

و جیغ همه هوا می رفت، پایین تر یه بپه دبستانی کچل کیف خودشو انداخت کنار پل، دراز کشید

ودستاشو کرد توی آب که اگه کیف به اونجا رسید نذاره از زیر پل رد بشه، جثه اش اونقدر کوچک

بود که اگه کیف با اون سرعت می خورد به دستش می افتاد توی آب.

این نهر خیابون ولیعصر هم که یه بارون میزنه میشه عینهو رودخونه ی آمازون، یه هو جوون خوش

هیکلی که داشت می رفت اونطرف خیابون از نصف راه برگشت، پرید وسط آب، کیف رو قاپید

وخودشو انداخت کنار خیابون، بچه ها انگار تو جام جهانی گل زدند جیغشون که رفت هوا صدای

ترمز ماشین همه رو ساکت کرد. دادو فریاد راننده بلند شد. جوونه که تا بالای زانوش خیس

شده بود دولا شد و معذرت خواهی کرد. کیفم رو که توی دستش دیدم تازه خیالم راحت شد و

تونستم حرفهای مردمی که دور سرم حلقه زده بودن رو بشنوم.

پسری که بقیه رو هل می داد تا جلو بیاد بالاخره از لابه لای جمعیت سرک کشید و گفت:

اوه اوه اوه پیشونیش رو نگاه کن، عجب بادی کرده!

زن مسنی که بالای سرم واستاده بود گفت: طفلک چقدر رنگش پریده.

خانمی که داشت کارت تلفنش رو توی کیفش می گذاشت گفت: زنگ زدم اورژانس بیاد مبادا ضربه مغزی

شده باشه آخه دماغش داره خون میاد، کاشکی تلفن خونه ش رو بگیرین به پدر و مادرش خبر بدیم.

همینکه اسم خونه رو آورد اشک توی چشام حلقه زد و یاد صبحت های امروز صبح پدرو مادرم افتادم.

اونا به هوای اینکه من خوابم و حرفاشونو نمی شنوم قرار گذاشتن بابا مثل همیشه شب برگرده خونه،

واسه اینکه ما بچه ها نفهمیم کارگاه کفش دوزی بابا تعطیل شده و او بیکاره، همین که یاد حرفای بابام

افتادم که می گفت: کفش و لباسهای خارجی بازار رو قبضه کردن،دیگه فروش نداره بی اختیار رفتم

توی نخ کفش و لباسای مردم که خارجیه یا داخلیه؟! توی این فکر بودم که جوانی که کیف رو از جوب

گرفته بود جمعیت رو شکافت و اومد جلو.

پیرمردی که سرم رو توی بغلش گرفته بود بهش گفت: چیکار کردی جوون؟ نباید به خاطر یک کیف

جونتو به خطر مینداختی، نزدیک بود بری زیر ماشین!

جوون کیف خیس رو در حالیکه ازش آب می چکید بغل من روی زمین گذاشت و گفت: وقتی دیدم

خورد زمین دلم آتیش گرفت، اگر اینکار رو نمی کردم وجدانم نمی ذاشت شبها خوابم ببره.

هرچی زور داشتم جمع کردم و داد زدم: شماها که اینقدر خوبین چرا کفش و لباسهای خارجی

می پوشین، فکر نمی کنین چقدر کارگر بیکار میشن؟! چقدر گارگاه تولیدی تعطیل میشن؟!

اینو که گفتم همهمه ی زیادی بلند شد.

یکی می گفت: موجی شده اون یکی می گفت: این بجای تشکرشه. سومی می گفت: چه ربطی داره؟!

پیرمرد سرش رو گذاشت در گوشم و گفت: ولی کیف خودت هم خارجیه!...

راست می گفت کلی قهر و دعوا کرده بودم تا بابام راضی شده بود برام این کیف سامسونت

رو بخره اونم فقط از لج بهرام بود. هرسال که مدرسه شروع میشه پز دادن های آقا بهرام تمومی نداره

کیف فلان!....... کفش فلان!....... روان نویس فلان......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:5  توسط مارمولک  |